سفر همیشه واسه من هیجان انگیز بوده... هر چند این اولین سفر خارجی من نبود اما احساس میکردم رفتن به یه کشور استبداد زده که ایدئولوزیک هم هست نباید خیلی نشاط انگیز باشه اونم واسه من که همیشه در چهره ها ونگاه آدمها دنبال نشانه های سلامت و نشاط وشادی هستم...واینه که واسم لذت بخشه....به هرحال با کمی تردید سفرمو آغاز کردم . پروازاز فرودگاه غم زده امام مشاهده چهره های خشمگین و هیاهو واعتراض مسافرین پرواز ایران ایر به مقصد توکیو بخاطر تاخیر ۲۴ ساعته...وفریادهایشان که راستشو بگین..چرا دروغ میگین...!!!.... تا ورودبه فرودگاه سراسر نور وموزیک ورنگ وارز..و دلار ودرهم دبی..۲ ساعت چرخیدن تو Freeshop.. .تا پرواز 7 ساعته از دبی تا پکن با پروازباز هم امارات که باعث شد بعد مدتها دوباره چشمم به مهموندارهای واقعی روشن شه..خوشگل خوش تیپ..وخوش لباس...وووو... با اختلاف ساعتی حدود 5 ساعت ما 5 بعد از ظهر به وقت پکن رسیدیم دوباره از همون اول همه چی منو متعجب کرد( اصولا به این تعجب در سفرهای خارجی عادت کردم انگار...) از نظم وسرعت عمل وتمیزی وچهره های بشاش وخندان کارکنان خوش پوش وخوش هیکل فرودگاه پکن (یعنی از چین انتظار اینهمه تغییر رو نداشتم از 10 سال پیش تا حالا) تا تا لیدر چینی بسیار با مزه به اسم سون که با شاخه گلهای رز به استقبالمون اومد...موسوی رو میشناخت...از جریان هلو با خبر بود... به ما خوش آمد گفت ومرتب با کلمات محدود فارسی که بلد بود در طی سفر شوخی میکرد... البته لیدر فارسی –انگلیسی زبانمون که از ایران با ما همراه بود..(من طی این سفر بلاخره فهمیدم لیدر هایی هم تو ایران هستن که با سوادن.. مسئولیتهاشونو میشناسن وعلاقه مندن وکارشونو درست انجام میدن....) با سون که چینی –انگلیسی زبان بود جوینت شده بودن تا ما رو همراهی کنن....خیلی هاتون خوب میدونین تو فرودگاههای اکثر کشورها موقع تحویل بار چقدر زمان میذارین..وبعد یه نگاهی به فرودگاه امام خودمون بندازین...گاهی شباهت عجیبی بین صحنه هایی از فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته و نحوه خدمات دهی تو بعضی از جاها تو کشور خودمون احساس میکنم...وسفر شگفت انگیز چین وماچین ما آغاز شد... از قدمت وتوضیح آثار تاریخی واینجور چیزا خودداری میکنم ...چون با یه سرچ تو نت میتونید خیلی دقیق وکامل به همه اینها نگاهی بندازید من فقط از یه سری نکات که فکر میکنم باید بگم خواهم گفت......۵ شب در پکن اقامت داشتیم..هتل 5 ستاره واقعی...که تو چین یه زمانی حتی فکر کردن بهش ممکن نبود........مثل بسیاری از جاهایی که اینروزها صنعت توریسمشون حسابی پر رونقه..... دیوار چین..میدان تیان آن مین.(که اونجا مرتب به یاد روز 25 خرداد ومیدون آزادی افتادم..)..شهر ممنوعه...کاخ تابستانی.( که مال امپراطریس سی شی بوده این زن امپراطریسی بسیار عیاش٬ ولخرج ٬ زیبا همیشه جوان! و البته هنرمند بود.ناخنهایی بسیار بلند داشت!و در خانه ای با ۱۵ اطاق در این مجموعه زندگی میکرد. او نقاشی میکرد و به هنر بسیار ارادت داشت.۴۸ سال حکومت در عیاشی و فساد باعث شد که پایه های حکومت امپراطوری در چین ضعیف گردد.در سال۱۹۰۸ میلادی فوت و بعد از مرگش سلسله چینگ هم به پایان رسید.در سال ۱۹۲۸ به علت بمباران شهر توسط ژاپنیها در قبر سی شی باز میشود اما در اوج ناباوری چهره اش هیچگونه تغییری نکرده بود!!! در صورتیکه هنگام مرگ72 سالش بوده است.)..چرا این تاریخچه کوتاهو گفتم..؟؟ نمی دونم...
..مرکز پرورش مروارید...کارخانه سنگ یشم...مرکز چای سنتی ...چای سبزوخواص حیرت انگیزش..ومصرف دائمی چینیها وهمرا ه داشتن همیشگی اون .....مرکز طب سنتی...ووووهمه وهمه زیبا ودیدنی بود..وجالب اینکه دقت در حفظ ونگهداری آثار تاریخی وغیر تاریخی ... توجه فوق العاده به توریسم ودیدن نشانه های فراوان آموزش عمومی در این زمینه...وسیل توریستهایی که همه جا بودن....وکپی کردن همه اون چیزایی که فکر کردن باید داشته باشن...کپی به سبک چینی..انصافا هم خوب کپی کردن....واینجوری اون تاریخ اسفناک ..واستبداد مائوئیستی در لابلای این رنگها ونور وتلاش..در حال پنهان شدنه...حداقل واسه توریستها ... واز همه مهمتر سعی دراصلاحات گسترده هماهنگی وپذیرش وجاری نمودن قوانین دنیای مدرن ومتمدن جدید وشناخت قواعد ومسیر عبور ورسیدن به رفاه ..آرامش..امنیت در همه جا به چشم میخورد... .....چیزی که ما تو کشورمون روزبروز بیشتر ازش فاصله میگیریم ودیگه گمونم طی 4 سال اینده این فاصله به یک قرن برسه....
روزی که از پکن 16 میلیونی با خیابانهای بسیار عریض..وفروشندگان خندان وسمج .....وغذاهای رنگ ووارنگ ورستورانهای جالب ودیدنی به سمت شهر هانگزو پرواز میکردیم بارون سیل اسایی میبارید ونوچ نوچ همسفرای من همچنان ادامه داشت که بابا تو ایران واسه خرید خیلی به ماها اجحاف میشه...پس این جنسهای آشغال چینی که تو ایران همه جا ریخته چرا اینجا ندیدیم......؟؟؟...و چمدونهای همه همسفرهای من 2 برابر شده بود..........
هانگزو از نظر من خیلی شبیه رامسر خودمون بود..اما رامسر مدرن ..تمیز..پراز توریست...پراز هتلهای شیک ....پر از ماشینهای گرونقیمت...با مک دونالد و KFC ..وموزیسین ها وآوازه خوانهای دوره گرد..که شبها تو خیابون برنامه اجرا میکردن...وباز شادی ونشاط ورهایی نسل جوون که در لباس پوشیدن ورفتارهاشون دیده میشد....اما در چهره های افراد مسن ومیانسال رد پای روزهای سخت زندگی ودیکتاتوری همه جانبه به چشم میخورد اندوه عمیقی که در عمق نگاهشون گاهی پیدا میشد.....اما خیلی زود جاشو به آرامش میداد....3اینجا یک لیدر چینی دیگه به لیدر فارسی زبان ما ملحق شد دختر جوون ودوست داشتنی بنام ملینا...که تا آخر سفر همراهمون بود..بسیار مسئول ودقیق وبا حوصله..فارسی رو تا اندازهای که بگه برو اونجا...بیا اینجا..نرو اونجا....همه اینجا....ووو یاد گرفته بود.. ۳شب تو هتل هایت هانگزو اقامت داشتیم.... واز قایق سواری رو دریاچه ومک دونالد و از چرخیدن تو Carrefor ودیدن باغ گلها ومعبد بزرگ اونجا لذت بردیم....روزی که داشتیم هانگزو رو به مقصد شهر ساحلی وهزار جزیره چان داوو ترک میکردیم چمدون همسفرهای من 3 برابر شده بود......
شهر ساحلی فقط وفقط واسه استراحت توریستها طراحی شده بود یه جور آنتالیای چینی...با فروتنی وشادی وصف نشدنی چینی ها از دیدن سیل عظیم توریستها....که به شکل عجیب وغریبی مشغول ولخرجی ما دو شب اونجا موندیم واز همه مواهب هتل وبیرون هتل استفاده کردیم.....روزی که چان داووو رو به مقصد شانگهای ترک میکردیم چمدونها هیچ تغییری نکرده بود چون چان داوو مرکز خرید نداشت..اما همه یکی یه کلاه بزرگ وخوشگل دستشون بود....که واسه محافظت از آفتاب خریده بودن...
گمونم شانگهای همون نیویورک به سبک چینیه... با ۲۰ میلیون جمعیت ...برجهای سر به فلک کشیده...تحرک .نشاط اقتصادی...سیل توریسم...وشبهای شانگهای که از روی رودخانه پوا چقدر دیدنی بود با برجهای نورانی که انگار قراره همیشه بدرخشند.....زنهای شانگهای خیلی شیک پوش تر از پکن بودن...کلا زنهای چینی به مراتب زیباتر از مردانشون بنظرم اومد...ومن باز بیاد لذتی افتادم که 30 ساله از اون محرومیم..لذت لباس پوشیدن.....ما 4 شب رو تو یک هتل سر به فلک کشیده سپری کردیم وبلاخره لذت زندگی در طبقه 45 وصبحونه خوردن در رستوران طبقه 26 با چشم انداز فوق العاده رو چشیدم اما به سبک چینی......... برج مروارید شانگهای به برج میلاد ما میگفت زکی...تماشای شانگهای از اون بالا ..راه رفتن روی پوشش شیشه ای که از اون ارتفاع هیجان انگیز والبته وهم انگیز بود...ووای که چه توریستی اینور اونور میپلکید....چقدر یاد اصفهان وزاینده رود خشکیده و..شیراز وتخت جمشید در حال ویرانی ..کاشان...ویزد...وهتلهای ظاهرا 5 ستاره اما در حال تبدیل شدن به مسافرخانه....شمال زیبا که داره تبدیل به زباله دونی بزرگ میشه..وتابستون از دست پشه ومگس نمیشه ..آسایش داشت.....وبی انگیزگی وسردرگمی در سرمایه گذاری...وووو منو آزار میداد....فرودگاه شانگهای با معماری ووسعت خیره کننده...سرعت عمل در خدمات به مسافرین...تمیزی وارامش فوق العاده....وقتی که ما شانگهای رو به قصد دبی ترک میکردیم همسفرهای من نمیدونستن با این چمدونهای جدید چه کنند.....!!!!! باز پرواز امارات..مهموندارهای واقعی وغیر سهمیه واز اینجور چیزا.. ..9 ساعت پرواز مطمئن واستاندارد....فرودگاه دبی...ودنیای رنگ وپول وخریدوبیداری وبیخوابی........و...وپرواز...وفرودگاه امام...قیافه های عبوس....اخمو...فضای غم انگیز ...ورخوت انگیز ..وسرشار از بی انگیزگی....ومبارزه سخت تحویل بار در فضای بهم فشرده وملتهب وهیجان زده......وگردی از غم که بر فضای شهر پاشیده شده بود...از فرودگاه تا خانه...
ای وبلاگیهای آشنا وناآشنا من برگشتم.....البته نه با کوله باری از تجربه..اما با یک عالمه شگفتی و حیرت والبته لذت..و به مقدار متنابهی حسودی وحسرت...و یک علامت سوال گنده که نمیدونم باهاش چیکار کنم......
مرسی که بیادم بودین...وسراغمو گرفتین..اینکه آدم احساس کنه بجز دنیای واقعی تو دنیای مجازی هم بودن یا نبودنش واسه تعدادی از دوستاش مهمه..حس خیلی لذت بخشی داره..ومرسی که این حسو بهم دادین....
میدونین من رفتم چین...دو هفته گشتم ودیدم وچشمام گاهی گشاد شد...وگاهی تنگ...گاهی تحسین کردم وگاهی بغض ....گاهی مرتب از خودم میپرسیدم...چطور این مسیر تاریخ رو میشه ندیده گرفت....گاهی ردپای تاریخ رو میدیدم وگاهی اثری از بخشهای تراژیک تاریخ اونجا در لابلای رنگها وموسیقی ولبخند وهیاهوی نشاط آور وسرعت شگفت انگیز مدرنیزه وآثار اون دیده نمی شد.....من از اینهمه سرعت در تغییر وفهم قوانین دنیای امروز در بخشهایی از جامعه اونجا حیرت زده شدم...از اینکه نبودن دمکراسی به مفهوم واقعی در یک کشور میتونه جوری در مناسبات درست بین المللی و رونق اقتصادی و دگرگونی وسیع اجتماعی پوشش داده بشه که چشم هر تازه واردی رو خیره کنه......این خیلی مهمه که بفهمی اداره کشور در همه بخشها با ایدئولوژیک بودن جور در نمیاد و ره به ترکستان بردنه...وفهم این در دنیای امروز کار سختی نیست...و علامت سوال گنده اینجوری تو ذهنم من ایجاد میشد...اخه تو کشور من چه اتفاقاتی داره میفته که با هیچ قانون مترقی در دنیای متمدن همخوانی نداره وقوانین رفاه وخوشبختی ونشاط وپیشرفت مردم بطور کامل با قوانینی در جهت اضمحلال ونابودی وعقب گرد وتیره روزی جایگزین بشه....!!!!!؟؟؟؟
تازه دیشب برگشتم....فقط اومدم سلامی وتشکری عرض کنم ...سر فرصت از شگفتیهایی که دیدم مینویسم...
تا برگشتنم...مواظب خودتون باشین.......
بلاخره آقابزرگ هم فوت کرد....در سن ۱۰۹ سالگی...ازایست قلبی در اثر کهولت ...اونم نه کهولت معمول...چون تا چند ساعت قبل از مرگ روزنامه می خوند...وحواسش هم به همه چیز بود ومغزش کاملا فعال...فقط یکی دوماه در بستر بود چون بدلیل پیچ خوردگی پاش نمی تونست راه بره...تمام سالهای عمرشو سلامت بود هرگز در بیمارستان بستری نشده بود...و بجز یکبار در سن ۴۰ سالگی که بعلت بیماری شبه وبا ۱۰ روزی رو تو تختش خوابیده بود وتحت درمان بود حتی در بستر بیماری هم قرار نگرفته بود.......برای همین نمی تونست درک کنه چرا نمی تونه از تختش بیاد پایین راه بره.....یه پدربزرگ عجیب وکم نظیر ...عجیب از نظر میزان سلامت وطول عمر وبی نظیر از نظرخصوصیات و نوع نگاه واحساس ونظم واقتدار درزندگیش...مردی که تا روز مرگ مورد احترام بود ومقتدر...مردی که به زندگی همه جانبه عشق میورزید..مردی که نه گیاهخوار بود ونه در دل طبیعت زندگی میکرد ونه از زندگی ماشینی دوری می کرد...بالعکس همیشه در قلب شهر بود وبا تکنولوژی سخت دوست وهمراه ..اما با قوانین ونظم مخصوص خودش....واصلا هم زاهدانه هم زندگی نمی کرد.....به تجملات ... علاقه داشت .....کلی صفحه گرامافون ..نوار کاست واین اواخر سی دی ..ودی وی دی..موسیقی داشت...وهمه ابزار لهو ولعبش همیشه براه ....از زمانی که اتومبیل وارد ایران شد همیشه ماشین سوار شد وهی ماشیناشو عوض میکرد....آخرینش یک سمند آلبالویی بود!!! آره آلبالویی..!!! اما هرگز رانندگی نکرد...البته تا همین ۱۰ سال پیش راننده داشت..اما زندگی استکباری که نمی تونست مادام العمر ادامه داشته باشه..این اواخر نوه ها نقش راننده شو ایفا میکردن ...رنگ ماشین هم یه جورایی واسه جوونتراشون جذاب بود...حتی این روزهای آخر موبایلش رو از کنارش دور نمی کرد...ورادیو وروزنامه همیشه کنار تختش بود..هرچند اکثر کتابهای کتابخونه بزرگش توسط همین ما نوه نتیجه ها مصادره شده بود اما هنوز این کتابخونه پربار بود ودیدنی...... در عین حال مرتب مواظب تک تک گلها ودرختهایی بود که در حیاط وباغش کاشته شده بود...هر جا که بود نظم واقتدار دوست داشتنیشو به محیط اطرافش تزریق میکرد......مردی که هنوز میتونست عاشق بشه.....و ابراز عشق ودوستی کنه.....مادربزرگم تا روزی که زنده بود(مادر بزرگ یکسال پیش از دنیا رفت) عاشقانه دوسش داشت وصادقانه در کنارش بود والبته در خدمتش....یه جور ذوب شدن در وجود پدربزرگم رو در رفتارهاش میدیدم..بعد از مرگ مادر بزرگم می گفت من به یه همراه احتیاج دارم ووقتی با نگاههای متعجب وشیطنت بار بچه هاش روبرو شد گفت بابا واسه زناشویی نمی گم ..من یه دوست وهمراه می خوام...فکرشو بکنین دوست وهمراه یک مرد ۱۰۸ساله اما شگفت انگیز کی میتونه باشه...!!!؟؟؟.خلاصه اگه تو زندگی وشخصیتش دقت میکردی کلی سوژه واسه نوشتن وتحلیل کردن پیدا میشد..... ..گمون نکنم دیگه هرگز بتونم نظیر همچین آدمی رو از نزدیک بشناسم......هنوزاون روزهای بچگی و طپش قلبمون روکه مثل قلب گنجشک میزد رو کاملا بخاطر دارموقتی ظهرها سعی میکردیم پاورچین پاور چین از جلو در اتاقش عبور کنیم که مبادا بفهمه ما خواب ظهر رو دودره کردیم .....همیشه با زندگی کنار اومد وزندگی هم خوب باهاش ساخت...انگار آماده درک وهضم هر اتفاق بد حتی تراژیک قبلا از وقوعش بود.....اما طی ۳۰ سال گذشته هرگز نتونست اونچه رو که انقلاب سال ۵۷ با خودش آورده بود بپذیره وتائید کنه...هرگز....وحرفش هم این بود که این اتفاقات واین به قدرت رسیده ها اصولا نمی تونن تو ذاتشون دمکراسی وآزادی وخوشبختی واسه مردم رو داشته باشن...واین روزهای آخر میگفت من که بهتون می گفتم تاریخ بخونید......دلم می خواد یه تعداد از ژنهاشو ارث برده باشم......
واسه اینکه اگه این رویاها بمیرن..نباشن...
زندگی عین یه مرغ بی پر وبال یا شکسته بال میشه.....که دیگه مگه پروازو تو خواب ببینه....
رویاهامونو محکم بچسبیم...
واسه اینکه اگه رویاهامون از دست برن ...
زندگی عین بیابان برهوتی میشه ...که برفا توش یخ زدن.....رویاهامونو محکم بچسبیم...مبادا از دست برن...
دردلهاي يك روزنامهنگار؛
.........امروز محشری است در ایران که خدایش ابلیس است،
پ.ن۱:
گرفتن این اعترافات فقط وفقط یک جور خودارضایی سیاسی حضرات است
پ.ن۲:
سلام. من كيارش ارسلان هستم با يكي ديگر از برنامههاي «نوبت ما». با توجه به درخواستهاي فراوان شما بينندگان عزيز، ادامه اعترافات يكي از عوامل انقلاب مخملين را براي شما عزيزان پخش ميكنيم. م.ع.الف سياستمدار مدعي اصلاحات كه به وبلاگنويسي شهرهاست و اينك ادامه ماجرا...
متهم كه به صورت بالقوه و از همان ابتداي امر مجرم هم بود، به گوشهاي خيره شده.(مصاحبهكننده: شما توي اين مدت بسيار لاغر شديد. علتش چيه؟) م..ع.الف: «من در اين مدت تحت نظر بهترين متخصصين تغذيه كشور، تحت رژيم لاغري بودم. من قبلا از رژيمهاي دكتر «ك» و كمربندهاي لاغري ماهوارهاي استفاده كرده بودم اما هيچكدوم اينطوري افاقه نكرده بود.» (مصاحبهكننده: الان توي حرفهات به كمربند ماهوارهاي اشاره كردي. پس اعتراف ميكني كه قبل از دستگيري، حتي در مورد لاغري هم به ماهواره و كشورهاي غربي وابستگي داشتين؟) م.ع.الف: «بله. هرچي شما بفرمايين» (مصاحبه كننده: گويا به غير از اين كمربندهايي كه براي انجامدادن انقلاب مخملين آورده بوديد، كوكتل مولوتف هم از سوئد وارد ميكرديد.درسته؟) م.ع.الف: «بله. يك نفر از بچهها به هواي خريدن مداد نوكي سوئدي به اونجا ميرفت، در اون جا كوكتل مولوتفها رو توي محفظه نوك مدادنوكي جاسازي ميكرد و به كشور ميآورد و ما از طريق ستادهامون توي كشور توزيع ميكرديم» (مصاحبه كننده: اسم كوكتل مولوتف به روسي ميخوره، چرا كوكتل مولوتفهاي مخصوصتون رو از كشور دوست و برادر روسيه وارد نكردين؟) م.ع.الف: «به قول يكي از دوستان شما، ما اگه عقل درست و حسابي داشتيم كه اصلاحطلب نميشديم.»!
مسعود مرعشي
