تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

میدونین دیگه دل ودماغ نوشتن ندارم......همش دارم میگذرونم روزها رو ...البته ورزش سر جاشه....سینما وفیلم هم همینطور.....اما خوندن ونوشتن هیهات......احساس میکنم یه چیزیم هست...اما باز تو کوچه وخیابون که بعضیها رو میبینم احساس میکنم من اصلا هیچیم نیست....

این روزها این گرما...این هوای آلوده...این خفقان همه جانبه...حالمو گرفته...دلم میخواد دائم جلو چشم  تپه های سبز ...نسیم ملایم وخنک...هوای تمیز...در ودیوار تمیز...آدمهای تمیز....باشه...اما نیس...تو چاردیواری خونه دلمو خوش کردم ...اینها تنها دلخوشیهای ماست..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط وستا   | 

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط وستا   | 

چند روزیه اصلا حوصله ندارم...صبح به سختی از رختخواب جدا میشم...به آسمون غبار آلود که نگاه میکنم دلم میگیره...احساس میکنم هیچی درست نیست....به ندرت  وجودم در شادی غوطه ور میشه...همش نگرانم...شبها قبل خواب سرتا پا احساس نگرانی و عدم امنیتم...کلی علامت سئوال تو ذهنمه..سمت وسوی حرکتم رو گم میکنم....گاهی دلم میخواد به گوینده بعضی چیزایی که میشنوم فحش بدم اونم بدترینشو.........دلم میخواد برم تو بعضی از سایتهای خبری و زیر بعضی از خبرها لیچار بارشون کنم اونم از بدترین نوع  که دلم خنک شه........حتی تو کوه هم این احساس ولم نمیکنه...موقع ورزش هم فقط شکلش عوض میشه...

یعنی من بیمارم...!!!؟؟؟ از کجا مطمئن شم..؟؟.........برم دکتر...؟؟؟ چه دکتری...روانپزشک..!!!؟؟؟ متخصص پوست ...!!؟؟؟ فوق تخصص پلاستیک وزیبایی..!!؟؟پزشک عمومی...!!!؟؟؟ فوق تخصص مغز واعصاب ..!!!؟؟؟دندونپزشک...!!!؟؟برم سراغ هومیو پاتی...؟؟؟ یا  از طب سوزنی کمک بگیرم.....

شما بگوئید چه کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت   توسط وستا   | 

از سفر که برگشتم در دومین روز کار صبح خیلی سخت از خواب بیدار شدم...باید میرفتم سرکار..البته که رفتم صبحونه مفصلی هم خوردم قبل رفتن.....واسه تغییر مود حتی زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن یه آهنگ قدیمی ...سوار ماشین و تجربه دوباره لذت رانندگی در خیابونای خلوت....وانتخاب جای پارک دلخواه در نزدیکترین محل ممکن به شرکت....خلاصه همه چی آماده بود واسه لبخند زدن...راه افتادم داشتم به اولین چهارراه نزدیک میشدم که با علامت پلیس وسط خیابون روبرو شدم که منو به کنار خیابون هدایت میکرد ...اول صبح همه جا خلوت فقط یه کارمندای با وجدان مثل من که همیشه سر وقت پشت میزشونن این وقت صبح تو خیابون پیداشون میشه ...خلاصه  دوربین پلس وسرعت یه کمی بالاتر از 50...من هاج وواج مدارکمو دادم به افسره بدون هیچ کلامی گواهینامه ام ضبظ شد و30 هزارتومن هم جریمه بخاطر سرعت غیر مجاز.....آره میدونم توخیابون ونه بزرگراه یه کمی عجیبه..عجیبه ولی خوب ما دائم به دیدن چیزای عجیب وغریب عادت کردیم از طرفی دیدم ماشین یه نفر که قبل من متوقف شده بود به خاطر جروبحث با افسره داره به پارکینگ منتقل می شه..ترجیخ دادم سئوال نکنم.وشهروند خوبی باشم.... .به هر حال من دیروز رفتم گواهینامه ام روگرفتم.....اما واقعا سرعتم 30 هزارتومن نمی ارزید...این بود داستان جهاد من در آغاز سال نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت   توسط وستا   | 

وقت را غنیمت دان آنفدرکه بتوانی .(حافظ)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت   توسط وستا   | 

دلم شور میزنه......
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت   توسط وستا   | 

روزهای جالبیه... وقت نمیکنم وبلاگمو بروز کنم ...یعنی حس میکنم نمیتونم حرف بزنم..گاهی بخودم مشکوک میشم..میگم نکنه سکوت کردن وخاموشی ونهایتا حل شدن تدریجی واسم اتفاق افتاده.....گاهی هم که حرف میزنم  حس میکنم یه جور غرولنده...واسه همین حس خوبی ندارم  به این بخش..اما در عوض در همین خاموشی تحمیلی وپذیرفته شده هی فیلم میبینم...هی کتاب میخونم...هی میرم سر کار...برنامه های مهپاره رو میبینم...فیلم ملکه ومن  که فلاش بکی میزنه به روزهایی دور..واینکه انگار خوابم...واینکه بر ما چه گذشت ...دیگه مدتهاس ماشین نمیبرم تو ترافیک وهیاهوی اطرافم ذهنمو رهامیکنم  ومیسپارم به صدای edit piyaf....سهیل نفیسی...the way.....لئونارد کوهن...مدونا..و یه وقتایی  دامبولیهای اینور واونور آب...ومیرم تا دور دستها وآرزوها وتجربه های ناب که شاید تکرار نشه وشاید بشه..وچشمهام مردمو دنبال میکنن وصورتهاشونو که اکثرشون اخمو هستن وتوهم...ولبخندی هم اگه هست خیلی کمرنگه یا مثل یه جرقه ..خیلی کوتاه بین دختر پسرهای جوون یا تین..ردوبدل میشه ودیگه هیچ....

یه مدته موهامو کوتاه نکردم دوس دارم بلند شه مثل اون وقتا خرگوشی ببندمشون...یا مثل وقتی که بدجوری تحت تاثیر ژیلا سهرابی در سریال طلاق بودم  ببافم ودم اسبی کنم...صبح با شنیدن آهنگ " با من تا آخر عشق برقص" وصدای کوهن به این فکر کردم مدتهاس هیچ قصه عاشقانه ای نشنیدم...اینکه دوروبرمون کسی عاشق شده باشه...درست برعکس سالهای خیلی قبل که زیاد میشنیدم...اما کاکلیهای شاد وقناری های خاموش رو زیاد میبینم...در چشمها وبر لبهای این جوونهای  زیبا ودوست داشتنی ..

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت   توسط وستا   |