این روزها این گرما...این هوای آلوده...این خفقان همه جانبه...حالمو گرفته...دلم میخواد دائم جلو چشم تپه های سبز ...نسیم ملایم وخنک...هوای تمیز...در ودیوار تمیز...آدمهای تمیز....باشه...اما نیس...تو چاردیواری خونه دلمو خوش کردم ...اینها تنها دلخوشیهای ماست..
یعنی من بیمارم...!!!؟؟؟ از کجا مطمئن شم..؟؟.........برم دکتر...؟؟؟ چه دکتری...روانپزشک..!!!؟؟؟ متخصص پوست ...!!؟؟؟ فوق تخصص پلاستیک وزیبایی..!!؟؟پزشک عمومی...!!!؟؟؟ فوق تخصص مغز واعصاب ..!!!؟؟؟دندونپزشک...!!!؟؟برم سراغ هومیو پاتی...؟؟؟ یا از طب سوزنی کمک بگیرم.....
شما بگوئید چه کنم؟؟؟؟
روزهای جالبیه... وقت نمیکنم وبلاگمو بروز کنم ...یعنی حس میکنم نمیتونم حرف بزنم..گاهی بخودم مشکوک میشم..میگم نکنه سکوت کردن وخاموشی ونهایتا حل شدن تدریجی واسم اتفاق افتاده.....گاهی هم که حرف میزنم حس میکنم یه جور غرولنده...واسه همین حس خوبی ندارم به این بخش..اما در عوض در همین خاموشی تحمیلی وپذیرفته شده هی فیلم میبینم...هی کتاب میخونم...هی میرم سر کار...برنامه های مهپاره رو میبینم...فیلم ملکه ومن که فلاش بکی میزنه به روزهایی دور..واینکه انگار خوابم...واینکه بر ما چه گذشت ...دیگه مدتهاس ماشین نمیبرم تو ترافیک وهیاهوی اطرافم ذهنمو رهامیکنم ومیسپارم به صدای edit piyaf....سهیل نفیسی...the way.....لئونارد کوهن...مدونا..و یه وقتایی دامبولیهای اینور واونور آب...ومیرم تا دور دستها وآرزوها وتجربه های ناب که شاید تکرار نشه وشاید بشه..وچشمهام مردمو دنبال میکنن وصورتهاشونو که اکثرشون اخمو هستن وتوهم...ولبخندی هم اگه هست خیلی کمرنگه یا مثل یه جرقه ..خیلی کوتاه بین دختر پسرهای جوون یا تین..ردوبدل میشه ودیگه هیچ....
یه مدته موهامو کوتاه نکردم دوس دارم بلند شه مثل اون وقتا خرگوشی ببندمشون...یا مثل وقتی که بدجوری تحت تاثیر ژیلا سهرابی در سریال طلاق بودم ببافم ودم اسبی کنم...صبح با شنیدن آهنگ " با من تا آخر عشق برقص" وصدای کوهن به این فکر کردم مدتهاس هیچ قصه عاشقانه ای نشنیدم...اینکه دوروبرمون کسی عاشق شده باشه...درست برعکس سالهای خیلی قبل که زیاد میشنیدم...اما کاکلیهای شاد وقناری های خاموش رو زیاد میبینم...در چشمها وبر لبهای این جوونهای زیبا ودوست داشتنی ..
