تلقي من از وطن به چند دوره تقسيم ميشه....:
دوره اول:مربوط به سالهاي كودكي منه كه شنيدن يا ديدن كلمه وطن واسه من هميشه پرچم سه رنگ با نشان شير وخورشيد ، تاجگذاري وشكوه وجلالي وصف ناپذير به همراه شوقي بي حد را درذهنم تداعي ميكرد...من اون موقع هنوز تاريخ نخونده بودم.....وهمه برداشت من فقط نشات گرفته از ديده ها وافكار كودكيم بود... سمپاتي عجيبي نسبت به اين چند مورد داشتم....يه جور حس افتخار.....با قلبي مالامال از شادي واميد...وانتظار فراوان براي بزرگ شدن ...
دوره دوم: مربوطه به سالهاي نوجواني من كه كلمه وطن يه جور حسرت به دلم ميذاشت...كه چرا همه چي تو وطن من يه جورايي ناقصه...يادمه شنيدن عبارت جهان سوم راجع به وطنم خيلي ناراحتم ميكرد....غرور جريحه دار شده....ودر عين حال اميد فراوان به آينده...چون احساس ميكردم ما بزرگ ميشيم...وحتما خيلي چيزا بهتر وبهتر ميشه....!!روزشماري ميكردم به سني برسم كه بتونم خيلي كارها كه فكر ميكردم بهترين كاره بكنم....
دوره سوم: سالهاي جواني من كه مصادف شد با انقلاب......يه تب خيلي تند با همه اون چيزهايي كه باهاشه...داغي..حرارت....هذيان...رويا....كرختي...سرخوشي...وناگهان همه آن شوق ...آرزوها...به غمي جانكاه همراه با خشم تبديل شد.... تقريبا آهسته...تا مدتها ناباوري بود....فرافكني مي كردم ..نمي خواستم قبول كنم ..كه اين مائيم...واين وطن ماست...وهمه اين چيزها در اين آب وخاك اتفاق مي افتد.. ميخواندم...ميخواندم...گوش ميكردم...ميديدم...حرف ميزدم...بحث ميكردم...سعي ميكردم....توجيه ميكردم...به فكر فرو ميرفتم...خشمگين ميشدم... اندوهگين ميشدم...و..و.سالها گذشت...اما آنچه كه هرگز از من جدا نشد...غم واندوه وسپس نااميدي و ياس وسرخوردگي بود از همه آنچه كه بر وطن گذشت....از آنچه كه از ما دريغ شد...از آنچه كه حق ما بود ولي هرگز داده نشد...از انچه كه از دست دادم........ولي هميشه يك جور ناباوري وخشم همراه اين حس بود...ودلسوزي وترحم نسبت به خودمان....
دوره چهارم : سالهاي ميانسالي من همراه شد با تجربيات فراواني كه كسب كرده بودم..همراه با افسردگي پنهان از آنچه كه بر گروهي از انسانهاي زاده شده در اين منطقه جغرافيايي گذشت...باز هم ناباوري...باز هم اندوه...وباز هم ...كه سعي كردم بپذيرم آنچه كه اتفاق افتاده.....ولي خيلي از من انرژي گرفت اين پذيرفتن....ديگر هيچ حسي حتي حس بد...نسبت به كلمه وطن ندارم...مفهوم وطن براي من خلاصه شده در يك سري عادتها نسبت به جايي كه زندگي ميكنم...ومردمي كه با آنها هم زبانم.......وبا بعضي از آنها درد مشترك دارم..وشاديهاي مشترك اگر باشد........ولي ديگر هيچ اميدي به بازگشت آن حس غرور وشعف وافتخار دوره كودكي ونوجواني به درونم ندارم......چون زمان خيلي سريع در حال سپري شدن است...وما سالهاست از آنچه كه آرزو ميكرديم دور افتاده ايم...وحالا فقط خاطره اي از انچه آرزو ميكرديم در ذهنمان باقيست....
- زنها زود پير ميشن دير ميميرن، مردها دير پير ميشن زود ميميرن..!!!!!!!!!!
- آره........درسته حق با توئه!!!!!
-........
- حالا بشين دو كلمه باهات حرف دارم..!!!!.
ما كه رفتيم شما كي مياين.....؟؟؟؟؟
همه چي تغيير كرده وعوض شده.........
آدرسمو یادداشت کن:
بهشت، بعد از رود شیر وعسل ،زیر درخت طوبی، فرشته سمت راستی منم.....!!!!!!!
آسيب پذير شده است.....با اين همه هنوز عشق ضروري ترين چيز در زندگي است.....
ديگه ازديدن وكار كردن هرروزه با اين عناوين حالم بد ميشه..ISO...EFQM...ERP...QM....QC...MRP..,ووو..... چون مدتهاست تو سيستمهاي ما مفهومشون شده برو كشكتو بساب ...!!!!شما ميدونين چرا هر چي وارد سيستمهاي ما ميشه در سه سوت ، نه ،حتي كمتر،دچار استحاله عجيب وغريبي شده كه اون سرش ناپيدا.......فقط بعدش ميشه گفت جل الخالق..........
سيستمهاي دولتي وبعضي از هموطنان اين استعداد عجيب رو دارن كه موجب استحاله خيلي چيزهاميشن ......كه از يه مدل كيفي يا كمي جهاني يا هر چيز ديگه اي تبديل بشه به فقط وفقط يه نوندوني......حالا بگذريم كه با استعدادترها قدرت ايجاد استحاله درهر چيزي مثلا مصوبات دولت...مجلس.وووو..بخشنامه..برنامه.....روزنامه....فصلنامه...گاهنامه....شاهنامه....رضايتنامه....وكالت نامه...عقدنامه....طلاق نامه...بيمه نامه...گواهينامه...ويژه نامه...پايان نامه...دانشنامه....ووووو... وتبديل اون به نوندوني رو دارن...
پس پيش بسوي استحاله منجر به نوندوني
رفتيم كنسرت گروه شمس.......اصولا موسيقي زنده يه حس وحال ديگه داره....مخصوصا اگه پاي مولوي هم در ميون باشه......ضمن اينكه بايد از هر گونه اقدامات اينچنيني به هر شكلي حمايت كرد تا تقويت بشه..(هر چند ريشه گرفتن و تثبيت خيلي چيزها خيلي هم به خواستن ،حمايت وتقويت منو شما بستگي نداره....)..اما چيزي كه كمي اين حس خوبو دستكاري ميكرد...تاخير يك ساعته در شروع برنامه.........نحوه چيدمان صندليها ...استيج ومونيتورها بود كه ديدن اونها بدون كشيدن وكج كردن گردن امكان نداشت.....وگرفتن اين ژست به مدت ۴ ساعت كار راحتي نيست...با توجه به قيمت بليط ....فقط اونهايي كه بليط ۳۰۰۰۰ تومني خريده بودن از اين عذاب در امان بودن....به هر حال بودنش حتي با اين اشكالات جزئي از نبودنش خيلي خيلي بهتره...خيلي بهتر...اوناي كه در دهه ۶۰ جزء جوونا بودن حرف منو خوب ميفهمن.....پس زنده باد موسیقی خوب وزنده......قابل توجه.اونايي كه كلي خرج ميكنن واسه ديدن كنسرتهاي اونور آب...البته نه مثلا كنسرت راجرواترز....بلكه كنسرتهاي دامبولي وطني .....
ديشب تا ساعت ۸ برق نداشتيم ...مي گم مهم نيست ما كه داريم هسته اي ميشيم.....اين خاموشي هاي مكرر وطولاني ديگه اهميتي نداره......در عوض چراغونيهاي عظيم در ميادين تلافي ظلمات حاكم بر خونه ها رو در مياره.........توزيع مشكل داره(به گفته يكي از مقامات وزارت نيرو)..مثل هميشه...وهمه جا از سر سفره گرفته تا.........البته نه اون آقاي توزيع ...فلان وبهمان...همين توزيع مربوط به پول نفت..و.شير...و......
پي نوشت :آزادي چيز خوبي ميباشد...حتي اگر از ذهن شروع شود...حتي اگر دير هنگام باشد...حتي اگر اينقده كوچولو باشد.