تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

طی این سالها مخصوصا چند سال اخیر دچار یک نوع فوبیا نسبت به ارتباط شدم....اینکه هر آدمی که وارد زندگی تو  میشه...میتونه تنش واضطراب رو هم با خودش از بیرون بیاره....حتی اگه به اسم عشق بیاد....!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

تنها را ه برای خلاصی از وسوسه تن دادن به آن است....!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

 در پاسخ به دعوت دوست خوبم زن قدبلند ، ميخوام بگم راجع به وطن  چه در ذهن دارم......

تلقي من از وطن به چند دوره تقسيم ميشه....:

دوره اول:مربوط به سالهاي كودكي منه كه شنيدن  يا ديدن كلمه وطن واسه من هميشه پرچم سه رنگ  با نشان شير وخورشيد ، تاجگذاري وشكوه وجلالي وصف ناپذير  به همراه شوقي بي حد را درذهنم تداعي ميكرد...من اون موقع هنوز تاريخ نخونده بودم.....وهمه برداشت من فقط نشات گرفته از ديده ها وافكار كودكيم بود... سمپاتي عجيبي نسبت به  اين چند مورد داشتم....يه جور حس افتخار.....با  قلبي مالامال از  شادي  واميد...وانتظار فراوان براي بزرگ شدن ...

دوره دوم: مربوطه به سالهاي نوجواني من كه كلمه  وطن يه جور حسرت به دلم ميذاشت...كه چرا همه چي تو وطن من يه جورايي ناقصه...يادمه  شنيدن عبارت جهان سوم  راجع به وطنم خيلي ناراحتم ميكرد....غرور جريحه دار شده....ودر عين حال اميد فراوان به  آينده...چون احساس ميكردم ما بزرگ ميشيم...وحتما خيلي چيزا بهتر وبهتر ميشه....!!روزشماري ميكردم به سني برسم كه بتونم خيلي كارها  كه فكر ميكردم بهترين كاره بكنم....

دوره سوم: سالهاي جواني من كه مصادف شد با انقلاب......يه تب خيلي تند با همه اون چيزهايي كه باهاشه...داغي..حرارت....هذيان...رويا....كرختي...سرخوشي...وناگهان همه آن  شوق ...آرزوها...به غمي جانكاه همراه با خشم تبديل شد.... تقريبا آهسته...تا مدتها  ناباوري بود....فرافكني مي كردم ..نمي خواستم قبول كنم ..كه اين مائيم...واين وطن ماست...وهمه اين چيزها در اين آب وخاك اتفاق مي افتد.. ميخواندم...ميخواندم...گوش ميكردم...ميديدم...حرف ميزدم...بحث ميكردم...سعي ميكردم....توجيه ميكردم...به فكر فرو ميرفتم...خشمگين ميشدم... اندوهگين ميشدم...و..و.سالها گذشت...اما آنچه كه هرگز از من جدا نشد...غم واندوه وسپس نااميدي و ياس  وسرخوردگي بود از همه آنچه كه بر وطن گذشت....از آنچه كه از ما دريغ شد...از آنچه كه حق ما بود ولي هرگز داده نشد...از انچه كه از دست دادم........ولي هميشه يك جور ناباوري وخشم همراه اين حس بود...ودلسوزي وترحم نسبت به خودمان....

دوره چهارم : سالهاي ميانسالي من همراه شد با تجربيات فراواني كه كسب كرده بودم..همراه با افسردگي پنهان از آنچه كه بر گروهي از انسانهاي زاده شده در اين منطقه جغرافيايي گذشت...باز هم ناباوري...باز هم اندوه...وباز هم  ...كه سعي كردم بپذيرم آنچه كه اتفاق افتاده.....ولي خيلي از من انرژي گرفت اين پذيرفتن....ديگر هيچ حسي حتي  حس بد...نسبت به كلمه وطن ندارم...مفهوم وطن براي من خلاصه شده در يك سري عادتها نسبت به جايي كه زندگي ميكنم...ومردمي كه با آنها هم زبانم.......وبا بعضي از آنها درد مشترك دارم..وشاديهاي مشترك اگر باشد........ولي ديگر هيچ اميدي به بازگشت آن حس غرور وشعف وافتخار دوره كودكي ونوجواني به درونم  ندارم......چون زمان خيلي سريع در حال سپري شدن است...وما سالهاست از آنچه كه آرزو ميكرديم دور افتاده ايم...وحالا فقط خاطره اي از انچه آرزو ميكرديم در ذهنمان باقيست....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

اينو شنيدين...؟؟؟ :

- زنها زود پير ميشن دير ميميرن، مردها دير پير ميشن زود ميميرن..!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

- دقت کردی  اخیرا هر چی بهت میگم گوش نمی کنی؟

- آره........درسته حق با توئه!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

- توخوبي...منم خوبم...ok ؟...

-........

- حالا بشين دو كلمه باهات حرف دارم..!!!!.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

بنظرم مدتهاست تكثير غير جنسي سلول تو مملكت ما شروع شده.....شايد زودتر از هر جاي ديگه دنيا....اتفاقاَ اينجا هم با گوسفند شروع كردن.....!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

چند وقت پيش اين نوشته رو روي يك سنگ قبر  يه جايي ديدم:

ما كه رفتيم شما كي مياين.....؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

خاور ميانه اي هاي تروريست ، جاي سرخپوستهاي بد وسياهان خشن رو در هاليوود گرفته اند......يادتونه..؟؟؟؟ سرخپوستهاي شايان رو...؟؟؟

همه چي تغيير كرده وعوض شده.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

آدرسمو یادداشت کن:

بهشت، بعد از رود شیر وعسل ،زیر درخت طوبی، فرشته سمت راستی منم.....!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

زیر این آفتاب که چاره ای جز تابیدن نداره...هیچ چیز تازه ای نمی بینم....باز دلم هوای لرزیدن کرده..!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

اومدم اسم شیاطینی که گاهی دوره ام میکنن روی کاغذ نوشتم....حداقا اکثرشون رو....بدترینشون "شیطان مصیبته"...همیشه احساس کردم همه برنامه ها وآرزوهایی که توی ذهنم ردیف کردم یکباره بر باد خواهد رفت....از ۱۶ ..۱۷ سالگی با "شیطان ترس" زندگی کرده امُ من واقعا از خیلی چیزها میترسم نه فقط حیوانات وحشی...حتی گاهی از جمعیت آدمها هم، مخصوصا ایدئولوگها.......بعضی شیطانها هم هستند که مهار کردنشان سخت است مثل"شیطان تحکم""شیطان قدرت طلبی""شیطان حسادت"و.....اما شیطانهایی هم هستند که مال من نیستند....مثل "شیطان نیستی".....این شیطان زمانی میتونه منو شکست بده که آرزوها....تخیل....وکودک درونم رو نابود کنه...آنوقت خالی میشم....یعنی هیچ چی نیستم....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

حالا كم كم ما داريم هموني ميشيم كه هرگز آرزو نكرده ايم يعني پير.......هرگز نه ارزوي پيري كرده ايم ونه انتظارش را كشيده ايم ....خودمان هم كوچكترين علاقه اي به پيري نداريم....به اين ترتيب اتفاقي برايمان مي افتد كه تا امروز هرگز سرمان نيامده بود...بسيار كند پير مي شويم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

احساس ميكنم بخاطر اين همه جنگ وبيماري ونابودي است كه همه چيز تا اين حد رقت انگيز و

آسيب پذير شده است.....با اين همه هنوز عشق ضروري ترين چيز در زندگي است.....

                                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

ديگه ازديدن وكار كردن هرروزه با اين عناوين حالم بد ميشه..ISO...EFQM...ERP...QM....QC...MRP..,ووو..... چون مدتهاست تو سيستمهاي ما مفهومشون شده برو كشكتو بساب ...!!!!شما ميدونين چرا هر چي وارد سيستمهاي  ما ميشه  در سه سوت ، نه ،حتي كمتر،دچار استحاله عجيب وغريبي شده كه اون سرش ناپيدا.......فقط بعدش ميشه گفت جل الخالق..........

سيستمهاي دولتي  وبعضي از هموطنان اين استعداد عجيب رو دارن كه موجب استحاله  خيلي چيزهاميشن ......كه از يه مدل كيفي يا كمي جهاني  يا هر چيز ديگه اي تبديل بشه به فقط وفقط يه نوندوني......حالا بگذريم كه با استعدادترها قدرت ايجاد استحاله درهر چيزي مثلا مصوبات دولت...مجلس.وووو..بخشنامه..برنامه.....روزنامه....فصلنامه...گاهنامه....شاهنامه....رضايتنامه....وكالت نامه...عقدنامه....طلاق نامه...بيمه نامه...گواهينامه...ويژه نامه...پايان نامه...دانشنامه....ووووو... وتبديل اون به نوندوني رو دارن...

پس پيش بسوي استحاله منجر به نوندوني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

صبح كه از خواب بيدار ميشي بهترين زمان واسه اينه كه بفهمي حالت چطوره.......!!!! حس اول صبح ميگه امروز چطور ميگذره...وحتي روزهاي قبل چطور گذشته...وچقدر صبحهايي رو كه با يه  حس شيرين ودوست داشتني ...مثل سالهاي سرخوش ۱۶،۱۷ سالگي شروع ميكنم دوست دارم......از شما چه پنهون مدتها بود تعداد صبحهاي اينجوري خيلي خيلي كاهش پيدا كرده بود حتي به سمت منفي بينهايت ميل كرده بود ...ولي مدتيه دوباره سروكله اش پيدا شده....خدا كنه با من بمونه........امروز فكركردم مدتهاس بدون تاخير..ميرم سركار.. واسه من اين يه پيش آگهي خيلي خوبه.....
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

رفتيم كنسرت گروه شمس.......اصولا موسيقي زنده  يه حس وحال ديگه داره....مخصوصا اگه پاي مولوي هم در ميون باشه......ضمن اينكه بايد از هر گونه اقدامات اينچنيني  به هر شكلي حمايت كرد تا تقويت بشه..(هر چند ريشه گرفتن و تثبيت خيلي چيزها خيلي هم به  خواستن ،حمايت وتقويت منو شما بستگي نداره....)..اما چيزي كه كمي اين حس خوبو دستكاري ميكرد...تاخير يك ساعته در شروع برنامه.........نحوه چيدمان صندليها ...استيج ومونيتورها بود كه ديدن اونها بدون كشيدن وكج كردن گردن امكان نداشت.....وگرفتن اين ژست به مدت ۴ ساعت كار راحتي نيست...با توجه به قيمت بليط ....فقط اونهايي كه بليط ۳۰۰۰۰ تومني خريده بودن از اين عذاب در امان بودن....به هر حال بودنش حتي با اين اشكالات جزئي از نبودنش خيلي خيلي بهتره...خيلي بهتر...اوناي كه در دهه ۶۰ جزء جوونا بودن حرف منو خوب ميفهمن.....پس زنده باد موسیقی خوب وزنده......قابل توجه.اونايي كه كلي خرج ميكنن  واسه  ديدن كنسرتهاي اونور آب...البته نه مثلا كنسرت راجرواترز....بلكه كنسرتهاي دامبولي وطني .....

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

ديشب تا ساعت ۸ برق نداشتيم ...مي گم مهم نيست ما كه داريم هسته اي ميشيم.....اين خاموشي هاي مكرر وطولاني ديگه اهميتي نداره......در عوض چراغونيهاي عظيم در ميادين تلافي ظلمات حاكم بر خونه ها رو در مياره.........توزيع مشكل داره(به گفته يكي از مقامات وزارت نيرو)..مثل هميشه...وهمه جا از سر سفره گرفته تا.........البته نه اون آقاي توزيع ...فلان وبهمان...همين توزيع مربوط به پول نفت..و.شير...و......

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

همه آدمها واسه خودشون فلسفه دارن ....لزومي نداره كه استاد دانشگاه باشي يا فيلسوف تا در باره زندگي،مرگ،هستي..و..عشق داراي انديشه فلسفي باشي ...من اينو درمورد عشق هميشه وهميشه.....حس كردم...انسان بدنيا مياد ودر مقابل اين بيرحمي، (زاده شدن بي اختيار)،قدرت شگفت انگيز عشق ورزي  وطعم خوش عاشقي به او داده شده......پس چطور از اين فرصت تولد تا مرگ كه اسمش زندگيه غافل ميشيم......صبح توي ترافيك كاهش نيافته بعد از سهميه بندي بنزين، فكر ميكردم عشق در خاورميانه همون طعمي رو داره كه در اروپاي شمالي...يا افريقا...يا....؟؟؟؟راستي خاورميانه كي به آرامش وصلح ميرسه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

خيلي ذوق زده ام... واسه همين دوباره نوشتم....كه:.ديگه هر چي كه تودلمه مينويسم...پروايي هم ندارم.....واقعا رها كردن افكار وذهن..چقدر لذتبخشه........وبيرون ريختن اونچه كه تا حالا مجبور شدي يه گوشه دل وذهنت پنهون كني...من چه سبزم امروز...!!!!!!

پي نوشت :آزادي چيز خوبي ميباشد...حتي اگر از ذهن شروع شود...حتي اگر دير هنگام باشد...حتي اگر اينقده كوچولو باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   | 

اين كرم نوشتن خيلي وقته اذيتم ميكنه....نه كه تا حالا ننوشته باشم...از خيلي قديما مينوشتم  اما رو كاغذ..اونم سفيد....حالا سالها گذشته ميخوام اينو تجربه كنم.....يعني اين مدل نوشتنو....ببينم همون حس رو بهم ميده يا نه....چون خودم احساس ميكنم يه جوراايي ..يه جوريم...تو اين سن....بهتر ديدم بنويسم......حالا يواش يواش ميفهمين....چه جوري...شايد جالب بود...گاهي واسه خودم حيرت انگيزه.....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط وستا   |