تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

گاهي، به ندرت، پيش میاد که احساس مي کني آرام آرام يا ناگهاني، داري در يکي از اين دنياها(عشق...هنر.......ووووو......همون دنیاهایی که ازش واهمه داری...یا همیشه از کنارشان گذشتی...) غرق مي شوي. گاهي مقاومت مي کني و موفق مي شوي، اما چند بار در طول زندگي رخ مي ده که مقاومت هم بي فايده است و خودتو رها مي کني و میفهمی که چه مقاومت احمقانه اي، مي بيني که غوطه ور شدن در اين دنيا چه قدر شيرينه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

بارون...بارون....بازم بارون.....من چه سرسبزم وزیبا امروز...........

حال خوب......دوست دارم اکثر وقتا تو این مود باشم..........همین مود احساس سرسبزی وزیبایی کردن رو میگم....میدونین چطوری میشه...؟؟

پ.ن۱: یکی نیست بگه هزار راه رفته به ناکجا آبادها بخاطر همین رفتن و موندن تو حال خوب بوده....وهزار راه نرفته هم..

پ.ن۲: جای شکرش باقیه که من خیلی ساده حال خوب رو میگیرم مثل امروز با یه بارون....به همین سادگی به همین خوشمزگی....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشمانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

پ.ن۱: سالهاست  این شعر شاملو  باعث شده درست زمانی که فک میکنم" خدایا مگه میشه همه چی  با هم وهمزمان اینقدر مزخرف باشه " بدادم رسیده یه جورایی باهاش زندگی میکنم...نمی دونم چرا  در اوقاتی که هنگ میکنم زمزمه این شعر منو آروم میکنه...یه جور امید...یا توجیه...

پ.ن ۲: شعر رو کامل ننوشتم فقط بخشی رو آوردم که خودم زمزمه میکنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

کاش می دونستم چقدر از عمرم باقی مونده......اوووووووه چقدر کارا بود که زودتر میرفتم سراغشون تا انجام بدم......هنوز خیلیهاش مونده......خوب..خوب... خیلیهاشو هم انجام دادم یا مشغول انجام دادنشم....خوبیش اینه که چن ساله میدونم تو چه مختصاتی باید باشم......همینه دیگه پختگی....جا افتادگی....چه میدونم یه چیزی از همین چیزها.....واقعا اسمش همینه...؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

حیفم اومد  خودم اینو بخونم و شما  نخونده باشین:

تمام روز را داشتم به تو فکر می کردم


وقتی که دارم به زندگی فکر میکنم دارم به مرگ فکر میکنم. وقتی که دارم به عشق فکر میکنم دارم به سکس فکر میکنم. وقتی که دارم به خودکشی فکر میکنم دارم به حرفها و عکس العملهای این و آن فکر میکنم. وقتی که دارم به نوشتن فکر میکنم دارم به شهرت فکر میکنم.
فکر میکردم که دارم به تو فکر میکنم.
پ.ن:...شایدم خوندینش....
 
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

- وقتی تو آینه نگاه میکنی چی میبینی....؟

- چیزی که سعی میکنم  نبینم......فقط میبینم که خودم دارم خودمو نگاه میکنم....وهمینطور ادامه داره...

*وقتی تو آینه نگاه میکنی چی میبینی...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

زنززندگي من من

۱- به دنیا می آیم

۲- راه میروم

۳- بازی میکنم

۴- از خانه به مدرسه میروم

۵- به خانه برمی گردم همه خوشحالند

۶- از خانه به دانشگاه می روم

۷- در کلاس هستم... شبها درس می خوانم

۸- میروم پارک در راه یک پسر خوش قیافه می بینم

۹- به خانه برمی گردم  پسر خوش قیافه را با پدر ومادرش در کنار پدر ومادرم می بینم

۱۰- با پسر خوش قیافه عروسی می کنم

۱۱- سر کار میروم

۱۲- پسردار می شوم

۱۳- خوشحالم

۱۴- خانه داری می کنم

۱۵- دختردار میشوم

۱۶- شادم

۱۷- کار می کنم

۱۸- کنار دریا هستیم

۱۹- خوشحالیم

۲۰- بچه ها مرا می بوسند

۲۱- من آن ها را می بوسم

۲۲- همسرم مرا می بوسد

۲۳- من همسرم را می بوسم

پایان

پایانپپ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   توسط وستا   | 

دست های تو بود که مرا سرشت....و اکنون همان دست هاست که نابودم می کند...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط وستا   |