طی سالهای گذشته خیلی سفر کردم...و باز این روزها خیلی دوست دارم سفر کنم. برخلاف دوران کودکی که از جاده وسفر متنفر بودم وتنها به مبدا ومقصد فکر میکردم وهمیشه آرزوی جابجا شدن بدون ماشین وقطار وحتی هواپیما رو داشتم حتی جابجا شدن رو هم روی اجبار وتبعیت از خونواده میپذیرفتم ..همه حرکت وپروازهای من در سکون انجام میشد ودر ذهن وبا بازیها...و علاوه بر خونواده مدرسه ومعلمها وهمکلاسیها در جهت دادن به این پروازها وحرکت نقش داشتند....جابجایهای مکرر وناگزیر در وسعت بخشیدن به این داستان بسیار موثر بود ....وبعدها فهمیدم چقدر گامهای منو بلندتر ومطمئنتر کرده...اما حالا فکر میکنم ومطمئنم سفر...جابجایی...کشف افقهای جدید....دیدن ودیدن وحس کردن وحس کردن...فکر کردن وفکر کردن.. در انسجام وشکل دادن به افکار وارتباط های نشات گرفته از اون نقش اساسی داره و معنای جدیدی از بسیاری چیزها وارد ذهنمون میکنه...که این معناهای جدیداعم از زیبا و زشت.. غم انگیز و شگفت انگیز .. حیرت آور و دردناک ...ووو.لازمه حرکت به جلو هستن....من حتی در مقیاسهای کوچک مثلا مسیر رفت وآمد به محل کار مرتبا در حال کشف وشهود هستم...مسیرهای جدید...مسیرهای ساده...مسیرهای پیچیده اما جذاب..وحتی مسیرهای بظاهر غیرممکن....واین خیلی برام جذابه...یعنی نمی تونم بجز این تصور وتحمل کنم هر چند گاهی سخته...من هنوز با آدمی برخورد نکردم که اکثر عمرشو در یکجا ودر سکون گذرونده باشه اما بتونه وسیع وپهناور فکر کنه...وافق های دور رو حتی شده در ذهن هم متصور بشه....وهنوز هم بسیار تعجب میکنم از آدمهایی که در تمامی عمر یک شهر..یک محل...یک خانه...یک شغل ..می مانند ومی مانند و می مانند...بدنیا میان...بزرگ میشن...تحصیل میکنن...شاغل میشن....ازدواج میکنن....بچه دار میشن...و..و.پیر میشن...ودر همون مسیر ومحل ومختصات قدیمی...بدون هیچ تغییر وتحرک بنیادین در طول سالها واسمها وتوجیه های مختلف برای آین رخوت وسکون دارن...ولی من برداشتم از این نوع زندگی فقط تکراره ورکود وپذیرش بی چون وچرای ناخواسته ها...به سبب راحت طلبی...ساده اندیشی...تنبلی فکری وجسمی....و نهایتا مرگ زودرس آرزوها...............ومحدود وزندانی شدن در ابتدایی ترین نقطه ها ومفاهیم زندگی....واینجاس که قله های زندگی به پست ترین ارتفاعات قابل دستیابی تبدیل میشن
انگار همین دیروز بود... صدای سعید در سریال دایی جان ناپلئون که می گفت...: من در یک بعد از ظهر گرم ۱۳ مرداد ساعت ... عاشق شدم....
وواقعا به همین سادگی وزیبایی عشق می آمد....با همه زیبایی و رنج واحساسهای پاک وبی شائبه...گاهی فکر میکنم اگه ایرج پزشکزاد قرار بود امروز داستان رو باز نویسی کنه عشق لیلی وسعید چه مسیری رو طی میکرد....!!!؟؟؟
مدتهاس دیگه دوروبرم داستانها وماجراهای بی شائبه و لطیف عاشقانه نمی شنوم ونمی بینم...ظاهراَ هست اماهر چه هست از جنس اون عشقها نیست.. متفاوته وگاهی عجیب وغریب...... از ترانه های عاشقانه هم دیگه اون شور و لطافت وسادگی حس نمی شه.... یه جور حساب وکتاب وارد همه بخشها شده که حسابی گند زده به همه چیز...اگه کسایی هم روی احساسشون پافشاری میکنن وخلاصه به وصال می رسن یکی دوسال بعد سر از دادگاههای خانواده در میارن....وهر کدوم تازه راه می افتن که خودشونو پیدا کنن.......دیگه مدتهاس هیچ شعر عاشقانه ای به زیبایی شعرهای عاشقانه فروغ وشاملو .... نخوندم اکثر چیزایی که میبینم در خودش یه جور سطحی نگری و بی اعتمادی داره...یا خشمی فرو خورده وپنهان...همینه دیگه اریک فروم راست میگفت که عشق ورزیدن هنره وباید آموخت.. اما این روزها انگار مثل خیلی از هنرهای اصیل فراموش شده یا دیگه کسی اونو به سبک قبلترها نیاموخته...وسبک جدید هم ملغمه ای شده از سنت ومدرنیته که نه مدرنه ونه سنتی ...ودست وپازدنها در این وادی......
با همه این اوصاف من هنوز هم مهر ورزی و عشق رو بهترین درمان برای سردرگمی ها وناآرامی ها و خلاء های روحی و آشفتگیهای زندگی میدونم....عشقی بی شائبه واز سر بی نیازی.... خود خود عشق دیگه...قلبهامون احساساتمون فکرهامون رو در هر منجلابی رها نکنیم یه جور مراقبه احساسی لازمه... مخصوصا در روزهای سخت..........
پ.ن1 :بالارفتن سن، مانع عاشقشدن آدم نمیشود اما كمی عاشقشدن، جلوی بالارفتن سن را میگيرد.
پ.ن2: فیلم WALL-E رو دیدم خیلی لذت بردم ...خیلی زیاد.....توصیه میکنم اگه اهل فیلم دیدن هستین این فیلمو ببینید..
پ ن ۱:من مدتهاس هرچه جستجو ومطالعه ودقت وممارست میکنم هیچ نشان واثری از ذره ای زیبایی تحت هیچ معیاری در هیچ دورانی در چهره وریخت و تفکر... رفتار ..پوشش وکلام و.ووو......دولتمردانمون وهمکاران ومشاورین ومعاونین ومدیران کل وجزء ووو......پیدا نکردم....هیچ کجای دنیا اینهمه آدمهای بیریخت یکجا با هم جمع نشده ان تا کشوری رو اداره کنن....حالا نمی دونم این تفکر و عملکرد این آدمهاس که این ریختی شون کرده یا ریختشونه که باعث شده اینجوری فکر و عمل بکنن....
پ.ن۲: باید فعلا یه مدتی بخش سیاسی افکارمو off کنم.......مخصوصا بعد ازدیدن چهره حیرت زده خبرنگار امریکایی در مصاحبه با پرزیدنت خوش قیافه ..علیمردان خان ج م ه وری اسلامی....که میگفت ملت ما خوشبختن...همینن که هستن...
تصمیم میگیرم خوشبین باشم ...امیدوارانه به دوروبرم نگاه کنم.....نه به اقدامات اصلاحی فکر کنم ونه به فکر اقدامات پیشگیرانه باشم.....انرژی های مثبت اطرافم رو هر جوری شده پیدا کنم و حتی در حد اپسیلون بگیرم وبا رزنانس پس بدم...ویا بالعکس به اطرافم انرژی مثبت حتی در حد اپسیلون بدم وبا رزنانس پس بگیرم...... فیلمهای کمدی ببینم که مثلا در تمسخر فیلم 300 ساخته شده و بخندم روزی حداقل ۱۰ دقیقه...آخه تو تلویزیون میگفتن خیلی مفیده....از زیباییهای کوچولو لذت ببرم واز کنار زشتی ها با نگاهی فقط از سر ترحم عبور کنم.... ....هر روز صبح به خودم بگم شانس اینو دارم که یه روز دیگه خورشید رو ببینم...وهمه سلامتیم و اوقاتمون در بیمارستانها وآزمایشگاهها ووو...سپری نمیشه........از کنار بی توجهی ها...بی ادبی ها....بی فرهنگی ها...نادانی ها...دروغگویی ها ...فریبکاری ها....غلطهای املایی وووو ... ......بدون خشم وبا لبخند هر چند تمسخر آمیز بگذرم....آره لبخند زنان بگذرم شاید مثل مشنگها.......سخته...؟؟؟؟ نمی دونم...شاید ولی واقعا تصمیم گرفتم بی خیال شم. وخوشبین....پیچیدگیها اونقدر زیاد شده که غصه خوردن و دیوونه شدن و دق کردن هم هیچ فایده ای نداره......وقتی گسیختگیها وفشار از حد ظرفیت جامعه ای فراتر بره...یه جور بیخیالی وبیدردی عارض میشه...که البته سلامت بدنبال نداره ...می خوام به چند درصدی فکر کنم که هنوز با تموم نیرویی که دارن سعی میکنن آدم بمونن..این چند درصد کوچولو همه جا هستن میشه دیدشون...حسشون کرد...ازشون انرژی گرفت حتی به اندازه چند اپسیلون وامیدوار بود......بیخیال جنگ وسیاست....به 5 سال آینده اصلا فکر نمیکنم...به 2 سال آینده هم...حتی به سال اینده هم فکر نمیکنم...اصلا به چند ماه آینده هم...حتی هفته های آینده ...نمی تونم....فقط به همین روز..امتحانش ضرر نداره همین لحظه.....با فیلتر خوشبینی ومشنگی ....آخه من هنوز میخوام زنده بمونم وزندگی کنم همین....سخته...؟؟؟؟ ..خیلی...؟؟؟؟ واقعاٌ...؟؟؟ نه بابا اینجورها هم نیس...به اون چن درصد فکر کنین...پیداشون کنین...پیداشون کنین
