تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

بعضی ها فقط می تونن مادر باشن..بعضی ها فقط می تونن همسر باشن....بعضی ها فقط می تونن دوست باشن...بعضی ها فقط می تونن خواهر باشن....بعضی ها فقط می تونن معشوقه باشن... بعضی ها فقط می تونن خدمتکار باشن....بعضی ها فقط می تونن رهگذر باشن....بعضی ها فقط می تونن مدیر باشن....بعضی ها فقط میتوانند کارمند دون پایه باشن.... بعضی ها فقط میتونن مسئول باشن...بعضی ها فقط میتوانند سنگ صبور باشن....بعضی ها فقط می تونن لاشخور عاطفی باشن...... بعضی ها فقط می تونن قهرمان باشن.....بعضی ها فقط می تونن قربانی باشن...بعضی ها فقط می تونن بازیگر باشن....وتمام عمر بازی کنند.....کدام نقش...؟؟؟؟؟بستگی دارد..؟؟؟؟ به چه...؟؟؟ به کجا...؟؟؟ به کی...؟؟؟؟

....من اما زن کامل را کسی میدونم که بتونه  در جای جای زندگی نقش های حیاتی دوست وهمسرو معشوقه و مادررو بازی کنه ودر هر نقشی که آگاهانه بعهده میگیره...مسئول باشه...چون ظرفیت  همه این تواناییها رو یکجا در وجود خودش داره.....هر چه هستیم آیا خودمون خواستیم..؟؟؟ فقط وفقط خودمون....؟؟؟؟ آگاهانه...؟؟؟مسئولانه......؟؟؟؟ بسیار غم انگیزه اگه اینطور نیست....بسیار غم انگیز......

پ.ن: این روزها تک بعدی بودن وتک نقش بودن بیشتر به چشم میخوره علیرغم اینهمه تئوری وفرضیه های رنگ ووارنگ فمینیستی ومذهبی وووو..............بالا رفتن سطح تحصیل وآگاهی وارتباط وووووو........

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط وستا   | 

راستش ديدن طرحهاي جديدي كه سحر تو وبلاگش(کارتون سیتی) گذاشته وبسيار دوست داشتنيه منو ياد سگم انداخت وخاطره اي كه هر جا وهروقت حرفي از سگ به ميون اومده من اين خاطره رو تعريف كردم بد نيست اينجا هم بگم كه خيالم راحت شه كه جايي نمونده كه نگفته باشم داستان از اين قراره:

- خونه اي كه من حدوداَ 15 سال پیش زندگي ميكردم تو يه باغ بزرگ قرار داشت ويكي از فاميلهاي همسرم  توله سگ كوچولوي خوشگلي رو بهم هديه داد يعني من يه توله كوچولوي دوست داشتني رو تحويل گرفتم تا  ازش مراقبت كنم وبعداَ احتمالا اون از ما مراقبت كنه..  خلاصه ما عالمي داشتيم با اين سگ كوچولوي خوشگل...من عين يه بچه باهاش رفتار ميكردم ..حمومش ميكردم موهاشو با سشوار خشك ميكردم ...بشدت سعي در تربيتش داشتم...واينكه چه قوانيني رو بايد رعايت كنه...خيلي بازيگوش بود ..خلاصه چند سال گذشت اين سگ بزرگ شد وبشدت بما عادت كرده بود كاملا حرف همو ميفهميديم وجايگاهش تو زندگي ما مشخص وروشن بود توي باغ واسه خودش خونه اي داشت وخلاصه با حس مسئوليتي قوي مراقب همه چيز بود تابستونا دائم با بچه هاي شيطوني كه سعي داشتن بيان تو باغ ويواشكي دلي از عزا دربيارن كل كل ميكرد....وقتي جايي ميرفتيم موقع برگشتن به محض اينكه صداي در رو ميشنيد پشت در منتظر بود وبا ديدن ما اونقدر ورجه وورجه ميكرد وخودشو به پاهامون ميماليد ودم تكون ميداد تا يه چند دقيقه اي متوقف بشيم وفقط اون ناز ونوازش كنيم.بعد اجازه داشتيم بريم تو خونه...چند سال .بعد ما زندگي در اون باغ درندشت رو ترك كرديم وخونه كوچكتري گرفتيم واسباب كشي كرديم...كه خيلي از اين باغ دور نبود ..اما چند خيابون فاصله داشت..وما نمي تونستيم سگمونو ببريم چون جاي مناسب واسه نگهداريش نداشتيم وسگه تو باغ موند وقرار شد باغبون بهش برسه تا زماني كه ساكنين جديد كه از خونواده همسرم بودن مستقر شن وسگ روهم رسما به اونا تحويل بديم ...خلاصه بعد از اسباب كشي وجابجايي در اولين شبي كه ما تو خونه جديد مستقرشديم صبح  خيلي زود با صداي همسرم بيدار شدم كه ميگفت :پاشو پاشو بيا ببين...گفتم اين وقت صبح  چي شده چي روببينم...ولي اون باهيجان زياد فقط ميگفت :پاشو بيا ...خلاصه غرولند كنان وخواب آلود دنبال همسرم  روانه شدم منو برد تو حياط  ودر حياط رو باز كرد با ناباوري سگمون رو ديدم كه تو كوچه جلو در حياط چمباتمه زده وسرشو گذاشته بود رو دستاش ..!!!..هنوز كه هنوزه نمي تونم نگاهشو فراموش كنم....وفكر ميكنم چطور  خونه جديد مارو پيدا كرده بود ...چطور فهميده بود كه ما ديگه برنمي گرديم....چطور ..!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط وستا   | 

خوب اینم از این.....

- این هنر دوستی یکدم آروم نمی ذاره مارو ...دیدن کنسرت همایون شجریان با همون مشکلات  فراوون و همیشگی تالار وزارت کشور که قطع برق هم بهشون اضافه شد وخلاصه باز مجبور شدیم با هر نفسی که فرو میبردیم ومملو از دی اکسید کربن بود شکر کنیم که در این خاک پر گهر بسر میبریم ودر هر لحظه وهر جا از نعمات متعدد مدیریت کارآمد بهره مندیم.......چاره چیه....!!؟؟ .همیشه خیلی از چیزهای مثبت تحت الشعاع خیلی چیزهای منفی کمرنگ میشه مثل اجرای زیبای گروه دستان وصدای دلنواز شجریان پسر...که طراوت وجوانی صدا اوج گرفتنش رو تسریع میکرد...و ...اما با خودم عهد کردم حتی اگه کریس دی برگ هم بیاد وبخواد تو تالار وزارت کشور کنسرت بذاره پامو اونجانذارم....

- از غم روزگار باز زدیم به دل طبیعت وزیباییهای کندلوس ویوش ولاویج علیرغم خشکسالی باعث شد انبوه زباله ها در حاشیه جاده ها وهر جای دیگه ای که پای این هموطنان همیشه در صحنه به اونجا رسیده رو نادیده بگیریم وبخودمون بگیم خوب همینه که هست....وناخودآگاه سکانسهای متعدد فیلم WALL-E در ذهن من نقش ببنده..

-برای چندمین وچندمین بار سینما پارادیزو رو دیدم ومثل همیشه از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی زیبای اون غرق لذت شدم.....این فیلم هم از اون چیزاییه که تو زندگی من هرگز تکراری نمیشه...

-هنوز هم  من از کنارکسانی که بد رانندگی میکنن ویا فکر میکنن رانندگی بلدن وکافیه فقط بشینی پشت رل وفرمون رو تو دستت بگیری وپاتو بذاری رو گاز یا فکر میکنن زرنگتر از  از اونا خدا نیافریده تنها با نگاهی از سر تاسف  میگذرم وآرزو میکنم به همین سادگی که دلایلی باعث شده اینگونه رفتار کنن دلایلی هم پیدا بشه که رفتارشون رو اصلاح کنن...

- خوب با ماه رمضون هم که کارمندهای دولت مهرورز برن حالشو ببرن ساعت ۹ برن سر کار ۲ بعد از ظهر هم برگردن خونه یکی بادشون بزنه تا دم افطار که این فریضه الهی رو تمام وکمال بجا بیارن ....این خود خودشه عصاره خدمت ......

پ ن:طبیعت تنها جاییه که طی این سالها  در مقابل رفتارهای که دیده و در مقابل این همه اتفاقاتی که افتاده همچنان اصیله....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط وستا   | 

اين روزها از هرچه ساخت وسازه بيزار شدم از ديدن تير آهن ..ميلگرد..آجر..مخصوصا كارگر وبنا حالم بهم ميخوره...گمونم آستانه تحملم پائين اومده...مدتهاس شبها با صداي لودر وبلدوزر وكاميون....از خواب ميپرم وديگه خوابم نمي بره......صبح چشمم كه به قيافه هاي مات وبي رمق عمله ها وكارگرها ميافته بيشتر حرصي ميشم مخصوصا وقتي چن روز پيش ديدم يكيشون كارشو ول كرده و مشغول متلك گفتنه  وچون دختركي كه در حال عبور بود حتي نيم نگاهي هم نکرد وبی توجه رد شد يه چيزي پرت كرد طرف دختره...ازش پرسيدم چرا اينكارو كردي؟؟ خنديد گفت ازش خوشم اومده ...ولي اون با كسي مثل من كه عمله ام دوس نميشه......گفتم پس تو از هر كس خوشت اومد بايد باهات دوس شه واگه نشه اذيتش ميكني ...خنديد وگفت خوب آره ...اينجوري دلم خنك ميشه...... فهميدم نه بابا تورم خیلی هم پرزور نبوده  طبقه مستضعف  هم حسابی شادابن.. و هم خيلي سرخوشن وشنگول وفيلشون هم مرتب ياد هندستون ميكنه...وبسيار هم از خودشون راضي...دنيا رو هم كه قراره همين مستضعفين (مادي وفكري) مديريت كنند....

دارم به اين فكر ميكنم ...نه هنر نزد ايرانيان است وبس ونه اين كشور كه داعيه رهبري جهان (فعلا اسلام ) رو داره كشور ارزشها واخلاق وكانون خونواده اس...متاسفانه تعداد اونايي كه  واقعا ميخوان درست زندگي كنن وتا جايي كه ممكنه اجازه نمي دن پيچيدگيهاي عجيب وغريب زندگي به سبك ايران وارد زندگياشون بشه روزبروز كمتر ميشه...اكثرا پذيرفتن اين كشور مكان مناسبي  براي ارائه منطقهاي من درآوردي   ودروغهاي هميشه مصلحت آميز... خيانت و.تقلب بدون پاسخ....بي مسئوليتي.. وباري بهر جهت وماست مالي كردن همه چيزايي است كه از عهده اش برنمياي...بدون ذره اي احساس بد

وطن پرستي هاي كليشه اي وبي ريشه و ماست مالي كردن واقعيتهاي تلخي كه در فرهنگ اين خاك پر گهر وزندگي روزمره بسياري از هموطنان غيور ووطن پرست ميبينم  نشون ميده بسياري از ارزشها وقواعد انساني واخلاقي به باد فنا رفته......يه جور توحش سنتي  به سبك مدرنيسم...

 من ديگه معتقد نيستم همه ايران سراي من است.........

 بازسازی فرهنگی، تک به تک ونفر به نفر  وقدم به قدم در جای جای زندگی روزمره..در نقطه نقطه این خاک .....

پ ن 1: بيزاري من از ساخت وساز چه ربطي به جمله آخر پستم داره...؟؟؟ !!!!

پ ن ۲: پاراگراف اول هیچ نقشی در نوشتن در پاراگرافهای بعدی این  پستم نداره ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط وستا   |