تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

دیروز روی کاناپه لمیدم وبا آرامش ولذت تموم یک فنجون چای ایرونی بدون این عطرهای ساختگی...با عطر وطعم خود خود چای رو مزه مزه کردم ولبخند زدم وبه خودم گفتم ببین گذشت....لحظاتی که فکر میکردی بسیار سخته...(که بود)الان داری لبخند می زنی که ممکن بود لبخندی نباشه و چشمان اشک آلود وقلبی مالامال از اندوه  رو بجای اون با خودت میداشتی...آره به همین سادگی 

زمان مقوله بسیار شگفت انگیزیه گاهی با تموم وجود میخوایم متوقف شه گاهی چشامونو میبندیم وآرزو میکنیم با تموم سرعتی که ممکنه بگذره ودیگه هرگز برنگرده  گاهی گذشتش التیام دهنده است وگاهی تخریب کننده گاهی اشک به چشم میاره وگاهی لبخند به لب ....گاهی....

من فکر میکنم اگه زمان مفهومی بجز اینکه الان هست داشت حالا به هر شکلی اگه میشد توش دست برد چی میشد..!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط وستا   | 

 از شما چه پنهون روزهای سختی رو در پیش دارم....روزهایی که باید  نقش چند وجهی وپیچیده و در عین حال سخت  وپر تنش را  با حوصله بسیار زیاد وهمزمان ایفا کنم...مادری مسئول و مراقب وصبور...همسری پر از عشق  وقوی...فرزندی  دلسوز وقدردان ووظیفه شناس...خواهری مهربان و فداکار.. دوستی خوش قلب وخوش رو.....کارمندی وقت شناس ودقیق ....شهروندی فرهیخته وقانونمند...و در خودم خودی پرنشاط وسالم وخشنود ....حرکت روی خطوط ظریف این مرزها خوشایند و موجب غرور اما گاهی  طاقت فرساست وگاه ناممکن... اینکه میبینی  تکیه گاه میشوی ...اینکه میبینی چشمهای عزیزانت تقریبا به تمامی  وبا اعتماد بتو دوخته شده... اینکه نگاههابا مهربانی وقدر شناسی  چشم در چشم نوازشت میکنند..غرورانگیز است و باز اما سخت.. .وچقدر این مسیر وحرکت برایم آشناست....اما در این میان...آرزو میکنم در پایان  این روزهای سخت قلبم با شادی  ویا حتی شادتر از امروز در سینه ام بتپد....واحساس کنم باز هم کمی بزرگتر شدم....وطعم این لذت وآرامش رو همراه نوشیدن چای  در حالیکه روی کاناپه لمیده ام ولبخند بر لب دارم با تموم وجود حس کنم.....  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط وستا   | 

-هنوز هم عبور از پيچهاي تند رو يك هنر ميدونم...

- هنوز هم  وقتي ديالوگهاي فيلم " راز عقرب يشمي " وودي آلن يادم مياد ميخندم..

 - هنوز هم با  شنيدن آهنگهاي ABBA در فيلم MAMA MIA مثل 16و17 سالگي تموم وجودم  به رقص در مي اد...

-  هنوز هم با ديدن صحنه هاي رمانتيك  با تموم وجود عشقو حس ميكنم. وصورتم گل مي اندازه..

- هنوز هم با ديدن راه رفتن كودك نوپا دلم ميلرزه كه نكنه زمين بخوره ...ودلم مي خواد بپرم بغلش كنم...

- هنوز هم با ديدن كارتون پلنگ صورتي از ته دل مي خندم....

- هنوز هم از تغيير فصلها به هيجان ميام و روزهاي نخستين هر فصل واسم زيباترين روزهاس..

- هنوز هم نمي تونم در برابر وسوسه خوردن يك بستني يا رفتن به سينما در روزهاي پرمشغله و خريدن مجله مورد علاقه ام هنگام عبور از جلو كيوسك مطبوعاتي مقاومت كنم....

- - هنوز هم ديدن شادي  وشيطنتهاي بچه هاي يونيفورم پوش مدرسه برام لذت بخشه  واحساس ميكنم زندگي با همه سختيها در جريانه..

- هنوز هم مقاومت مصالح واستاتيك اصلا واسم جذاب نيستن و حوصله ندارم واسه حل مسائلشون ساعتها فكر كنم ومغزم اصلا باهام راه نمياد ولي ميتونم ساعتها پاي بحثهاي  جامعه وروان شناختي بشينم در مورد يه موضوع نه چندان مهم ويا كمي مهم اجتماعي وروانشناسي حرف بزنم وبحث كنم وگاهي بنويسم......

- هنوز هم ديدن زوجها يي كه مختصاتشون زمين تا آسمون با هم فرق داره ولي سعي دارن فصل مشترك ايجاد كنن واسم بشدت جذابه.....

-        - هنوز هم به گفتن اين حرف ادامه ميدم : اين به خودت بستگي داره كه بخواي چه كسي باشي..

چه چيزي رو ببيني...

چه جوري ببيني...

تازه اون وقته كه پيشرفت ميكني....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت   توسط وستا   |