تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

کسی اون بالا منو دوست داره...اینو مطمئنم:

روز دوشنبه ۱۳ آبان مثل همیشه با کلی فکر توی سرم بطرف محل کارم میرفتم درست مثل همیشه ... در چند متری شرکت در حالیکه عرض خیابون گاندی رو طی میکردم درست زمانی که روی خط وسط بودم ......آره همینجا کات شد به وقتی که چشمامو باز کردم ..حس عجیبی داشتم نمیدونستم کجام چی شده ولی از حالم فهمیدم اتفاق بدی افتاده..همه جارو تار میدیدم وحالت تهوع شدید با سرگیجه وسردرد....قابل وصف نیست .. منو از روبرانکار گذاشتن رو تخت وبعد همهمه وحرفهایی که بریده بریده بگوشم میرسید...خونریزی داره...هوشیاره؟؟؟پلکشو ببین..پاره شده..؟ ...سرش بخیه میخواد...وباز نمی فهمیدم زمانی بهوش اومدم که دکتر مرتب صدام میزد ومیگفت صدامو میشنوی...؟؟؟!!۱

تصادف..آره یه تاکسی خطی باسرعت زیاد منو زیر گرفته بود...خیلی مسخره بنظرم اومد... یه تاکسی منو زیر گرفته !!!!! ...حادثه واسه من خیلی مسخره بنظر میومد...بهمین سادگی....هر قدر سعی کردم نتونستم بخاطر بیارم لحظه برخورد رو....ولی خوب اینجوری بود دیگه چن دقیقه از لحظات از حافظه من کاملا پاک شده..واین واسم هم عجیبه وهم جالب...و ساعتهای اظطراب ودرد وتهوع وتلاش برای زندگی .....لجم گرفته بود...فکر کردم بهمین راحتی اتفاق افتاد  ۸ روز بیمارستان وتا امروز هم  تو رختخوابم....چیزی که تحملش برام خیلی سخت بود..ولی تا ۲ یا ۳ هفته دیگه برمیگردم به کار وزندگی طبیعی....

وقتی در روزهای بعد که حالم بهتر شد وبه گفته دکتر خطر از بغل گوشم گذشت ومن بعنوان حادثه دیده خوش شانس انتخاب شدم صحنه رو واسم تشریح کردن  : تاکسی با سرعت میومده فکر کرده  از کنار من عبور میکنه ومن خودمومیکشم عقب ..ولی بالا بودن سن راننده و وبه موقع عمل نکردن ترمز وخلاصه برخورد به من و شکستن شیشه جلو ماشین در اثر برخورد من بعد پرت شدن من به خیابون وخلاصه شاهدان دسته جمعی گفتن طرف داغون شد ورفت...ولی خوب وضعم بهتر از این حرفا بود وخدا منو دوس داشت

ولی جالب اینجاس بجز ضربه به صورت وسرم که نیمه کاری بوده جای دیگه ای از بدنم آسیب ندیده ....ولی همین ضربه تا امروز پدرمو در آورده البته دارم بهتر میشم خیلی بهتر...ولی این حادثه باعث شد بیشتر بفهمم بیشتر حس کنم که:

- خدا منو  خیلی دوس داره

- من خونواده ودوستامو خیلی دوسشون دارم واونا  بیشتر...

- و ...زندگی خیلی قشنگه

-  ومن هنوز می خوام زندگی کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت   توسط وستا   | 

من بزودی از یک قدمی مرگ براتون خواهم نوشت...فعلا حالم خوبه...ولی باید بهتر بشم خیلی بهتر...زندگیه دیگه پر از تجربه های بد وخوب...ومن یک تجربه بد داشتم...ویا بهتره بگم وحشتناک...از جهاتی...پست بعدی م شرح این تجربه بد با عنوان در یک قدمی مرگ خواهد بود.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط وستا   | 

همه مون گاهی این حسو داشتیم که از انجام وظیفه احساس رضایت نکنیم  فکر نکنم کسی باشه که تجربه نکرده باشه راستی چرا هر کاری وقتی شکل وظیفه بخودش میگیره و گاهی تا حد  اجبار پیش میره  جذابیتشو از دست میده حالا هر قدر هم که متعالی باشه..هر قدر هم مختصات عالی ووالایی داشته باشه...هر قدر هم که مورد تائید قرار بگیره.. وهرقدر که مو لای درزش نره ...حتی گاهی رنجمون میده من گاهی فکر کردم علتش برمیگرده به بحث کهنه جبر واختیار وشاید هم برمی گرده به سرکشی های روحی ما  انسانها البته نمیشه منکر  این هم شد که گاهی بزرگترین آرامشها واحساسات خوب انسانی با همین انجام وظیفه به آدم دست میده ولی  تناقض کجای روح ما لونه کرده که در این میان گاهی ناخشنودی  تو روحمون پرسه میزنه  اونم درست وقتی که داریم تمام وکمال به وظیفه مون عمل میکنیم شاید تناقض توی تعریف وظایف بصورت عام  با اونچه که در کنج ذهن ماست باعث این داستان میشه  شاید روح ما در عالی ترین شرایط گاهی نیاز به رها شدن بی قید وشرط از قید وبندها داره..قید وبندهایی که چارچوب بندی وتعریفش بدست خودمون صورت گرفته... "که به لزوم یا عدم لزومشون  ویا به درست یا غلط بودنشون کاری ندارم همینکه در فرمت وظیفه ظاهر میشه کافیه"  این خیلی مهمه  که مختصات همه اینها در زندگیمون  توسط خودمون تعریف وتعیین شده یا توسط دیگران  ...به میل خودمون پذیرفتیم یا بالاجبار وناخوداگاه بهشون تن دادیم و وقتی به تناقضات  ناگزیرش  پی می بریم عکس العملمون چیه..!!!؟؟؟

پ.ن:

هيچکس حق ندارد وظايف خود را فداي تمايل دل خويش کند ، اما دست کم بايد اين حق را به دل داد که هنگام عمل به وظايف خويش خوشنود نباشد -رومن رولان



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط وستا   | 

اوووووهه.....چقدر زود گذشت این ماه مهر... خوشبختانه علیرغم همه گرفتاریها ی ریز ودرشت نذاشتم سبد فرهنگیم خالی بمونه چن تا اقدام نسبتا فرهنگی انجام دادم همیشه وقتی تحت  فشارهای روحی قرارمیگیرم به کوه ..ورزش...موسیقی..وگاهی فیلم و سینما پناه میبرم این سلاح منه واتفاقا خوب هم جواب میده  رفتن به کنسرت  سیمین غانم که به یاد روزهای تین ایجری وشور وشوق اون موقع آهنگاشو باهاش خوندم وخوشبختانه تو اون هیروویر صدای من در هیاهوی همخوانی های زنانه ای که تالار وحدت رو پر کرده بود گم میشد... باز خوانی آهنگهای مرحوم دلکش منو با خودش به دوردستها برد زمانی که صفحات دلکش رو روی گرامافون گوش میکردیم ومن در عالم کودکی  همیشه زمانی طولانی حتی گاهی تا پایان ترانه به این چرخش صفحه روی گرامافون خیره میشدم و مبهوت صدایی که پخش میشد. ردپای گذشت زمان رو در سیمین غانم دیدم اما بسیار  متفاوت وپرشورتر از گذشته ای که من بیاد دارم می خواند پر از انرژی ...انگار میدانست همه زنان هم نسل او ونسلهای بعدی طی این سالهاچه رنجی متحمل شده اند  و تا چه اندازه نیازمند شادی وشور ونشاطند. طی روزهای پر مشغله ای که گذشت فیلمهای سه زن وکنعان ودعوت رودیدم واز طرح دغدغه های ناگفته اما بشدت انسانی در فیلم کنعان از زبان مینا ومهربانی صادقانه وبشدت مردانه در مرتضی  لذت بردم...در فیلم سه زن سکانس بازی صابر ابر ودیالوگش با نیکی کریمی منو شگفت زده کرد معتقدم صابر ابر داره  تبحر فوق العاده ای در  جذابیت و تاثیرپذیر کردن سکانسهای کوتاه پیدا میکنه هر چند بقیه فیلم حرف تازه ای برای گفتن نداشت. در فیلم دعوت سکانسهای بازی فروتن وسحر جعفری جوزانی خیلی بد بود یعنی افتضاح فقط بازی موقرانه  ثریا قاسمی دیالوگها وسکانسهای این بخش فیلمو قابل تحمل میکرد ولی خوب اینکه مسیر فیلمسازی  حاتمی کیا بسرعت در حال تغییره منو خوشحال کرد.......وکاش...کاش بردن چیپس وپفک وتنقلات با بسته بندی های پرسروصدا به داخل سالن سینما ممنوع میشد.

طی تمام  این روزها مخصوصا کوه پیمایی روز شنبه با آهنگ Dance  me to the end of love   لئونارد کوهن خودمو تازه احساس کردم و حسهای دوست داشتنی وحیرت انگیزی رو تجربه کردم نمی دونم چرا این آهنگ برای من هیچوقت کهنه نمیشه هیچ وقت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط وستا   |