تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

هفته گذشته به دیدن نمایشگاه عکسهای تنهایی رضا کیانیان رفتم که در فرهنگسرای نیاوران برپا شده بود.اصولا هر وقت با دیدن  یا شنیدن , بخشی از ذهنیتم راجع به موضوع خاصی بهم بریزه وبعد تغییر کنه یا گسترده تر بشه هیجانزده میشم واحساس خوبی دارم ..دیدن عکسهای رضا کیانیان همین مود رو واسم ایجاد کرد گاهی خلاقیتها بی نظیرند وخاص وگاهی از دم دستی ترین چیزها نشات می گیرن واین جالبترشون میکنه...اصولا ذهن های زیبا رو دوس دارم وبشدت براشون احترام قائلم..... تنهایی رضا کیانیان دیدنی بود وارزشمند.

هنگام خروج از فرهنگسرا ناخوداگاه  مدتی ایستادم وبه  نمای ساخت وساز فرهنگسرا نگاه ودقت کردم و با آنکه از معماری چیز زیادی نمی دونم ولی حداقل از لحاظ بصری  به این فکر کردم که سبک معماری در سالهای اواخر دهه ۵۰ به چه سمتی میرفته و طی این سالها چه بر سر معماری چه بعنوان دانش وچه بعنوان هنر آمده... طی نشستها وبحثهای مختلف بسیاری از دوستانی که آرشیتکت هستن ودر عین حال با سواد و مطلع از دانش وهنر معماری از روند طی شده در این سالها    راضی نیستن.ومثل صاحبنظران بسیاری از حوزه های دیگه حتی خشمگینند...خوب یه بخشی از دلایلش  مثل سایر حوزه ها کاملا روشنه ساده ترینش  ورود افراد فاقد صلاحیت به این حوزه است ...که بازم روشنه چطور وچرا اتفاق افتاد....واین رشته سر دراز دارد.

ورودی فرهنگسرای نیاوران را دوست دارم چون نشانه های بسیاری  از شعور را در خود دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط وستا   | 

طی این سالها یه گوشه ذهنم احساسی وجود داره که نمی تونم  پاک یا حتی تعدیلش کنم  اصلا حس خوبی نیست هر از گاهی باعث میشه  غمگین بشم وفکر کنم تلاشهای شخصی من وخیلی های دیگه آب در هاون کوبیدنه ویا اینکه باخشم بگم چاره چیه واقعا..؟؟؟ هر چند ازسیاست و رفقاش  بیزارم مخصوصا سیاست از نوع جهان سومی به خاطر کثافتی که ناگزیر همراهشه یه جور جبر کثیف غیر انسانی ومشمئز کننده اما باز به ناچار چه میشه کرد که زندگی همه ما بنا به جبر جغرافیایی  در همه ابعاد بهش آغشته شده ومرتب از جای جای ذهنی که تلاش میکنیم زیبا بمونه سرک میکشه وبا خودش حس اندوه...خشم...دریغ ودرد به همراه میاره.

حس من اینه که احساس میکنم سالهاست( شما بگین ۳۰ سال) در معرض فریبی قرار گرفتم که البته فریبی جمعی است اما من حس شخصیمو میگم  که هنوز باهاش درگیرم حسی که غمگینم میکنه ورنج میبرم از تن دادن جمعی به این فریب .هر چند خیلی ها رو میبینم از دریچه دیگری وارد شدن ودارن حالشو میبرن در این جریان شنا میکنن وخلاصه یادشون رفته وحتی دیگه باور نمی کنن اینها همه فربیبی بیش نبوده حتی پذیرفتن باید همین باشه وغیر از این هیچ...وفقط وفقط به سودهای سرشار و تغییر طبقه اجتماعی ازاین مسیرو از سر این بلبشو وآشفته بازار یا نوعی زندگی گیاهی ویا در ابعادی حیوانی فکر  و بسنده میکنن و من آنقدر در برابر این حس شکننده شده ام که با کوچکترین تلنگری مثل  شنیدن یه خبر یک یا چند سطری دراخبار یا حرفهایی از زبان یک مسئول بلند پایه یا چیزهای پیش پا افتاده ای نظیر اینها ساعتها بغض میکنم وخشمگین از اینکه در معرض فریبی آشکار قرار گرفتم که آسیبهاش نه تنها به من که به همه  مخصوصا نسلهای بعد که دوستان فرزندان ویا نوه های ما هستن خواهد رسید وما هم در این میانه له خواهیم شد...این فریب با فریبهای رومانتیکی که همه ما ممکنه خودمون رو در معرضش قرار بدیم تا نیازمون رو به غروری سخاوتمندانه ارضا کنه وآسیبی بهمون نمیرسونه  فرق میکنه وخیلی متفاوته  .من از فریبی حرف میزنم که باعث میشه مثلا ازدواج ۲۰۰ هزار تومانی در اخبار صبحگاهی بعنوان راهکار حل مشکل جوانان ارائه بشه (شامل هزینه محضر-ماشین گل زده-آرایشگاه عروس ـلباس عروس مدروزـتالار....!!!!!) از فریبی که باعث میشه معاون عمرانی وزیر بهداشت در یک جلسه کاری در خصوص پروژه های بیمارستانی بگه با توجه به اینکه ۲۰ تا ۳۰درصد بیماران CCU  بیمارستانها بهبودی نداشته ونهایتا فوت میکنند بهتره طراحی این بخش به گونه ای باشه که تختهای CCU رو به قبله قرار بگیرن...!!!!!!!وووووواگه قرار باشه بازم بگم از این نمونه ها مثنوی هفتاد من کاغذ میشه..واین وقتهاس که تموم وجودم سرشار از خشم واحساس غبن میشه واینکه ۳۰ ساله در معرض فریبیم که هر روز به شکلی ظاهر میشه این فریبکاران زشت ترین آدمهای روی زمینند

واین فریب چقدر با فریبی که  گفتم لذت بخشه و آسیبی بهمون نمی رسونه وسخاوتمندانه غرورمون رو ارضا میکنه وبی نهایت شیرین ودوست داشتنیه متفاوته مثل فریبهای گفتگوهای رومانتیک...دیدن فیلم...شنیدن موسیقی..نگاه کردن از بالای کوه به آنچه که پشت سر گذاشتیم ..ورق زدن آلبوم های عکس های رتوش شده ونشده...تن سپردن به نوازشهای عاشقانه ...  مستی های واقعی یا غیر واقعی ...تن سپردن به نوازش باران بهاری وآب چشمه...خندیدن از ته دل به کمدی های واقعی وغیر واقعی...گریستن برای عشقهای واقعی وغیر واقعی....و فعالیت در موسسات وانجمن های خیریه ...علمی...تخصصی  واقعی وغیر واقعی....

این فریب متفاوته.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت   توسط وستا   | 

کم کم دارم به زندگی عادی برمی گردم چیزی که یکماه پیش تصورش واسم سخت بود  وقتی از پشت پنجره اتاقم در بیمارستان به آسمان ابری وگرفته نگاه میکردم کمی مشکل بود انباشته های ذهنم رو مرتب کنم اما واقعیت اینه که میشه اوضاع رو دوباره مرتب کرد(یاد سریال lost افتادم..)..همه چی داره عادی میشه درست مثل قبل بام تهران...پیاده روی..پخت وپز..خرید...ولی هنوزدکتر اجازه ورزش رو بهم نداده واین یعنی هنوز کارداره که همه چی واقعا عادی بشه ولی تا همینجا هم من قبول دارم و خوشحالم چند ماهی که بگذره واسه ورزش وباشگاه رفتن هم مجوز میگیرم از همه بهتر اینکه  پنج شنبه به دیدن تئاتر "سیر روز در شب" به کارگردانی اکبر زنجانپور رفتم که در سالن چهارسو اجرا میشد بعد از مدتها گلچهره سجادیه رو با بازی خوبش دیدم بازی اکبر زنجانپور همیشه واسم دوست داشتنی بوده و وای که خوردن  یه لیوان چایی داغ در هوای سرد در محوطه تئاتر شهر چقدر لذت بخشه موقع برگشتن از تئاتر داشتم فکر میکردم که زندگی خیلی شگفت انگیزه باید این شگفتیها رو دید ..حس کرد...شنید..خوند..لمس کرد..گفت وبه خاطر سپرد قبل از اونکه چشمهامونو بروی تموم اونها ببندیم.

پ.ن: هر جایی می توان رودخانه ای ساخت

کافی است : به ایستادن فکر نکنی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط وستا   |