چقدر دیدن از دریچه های متفاوت زیبا ولذت بخشه....وچقدر واسم غیر قابل تصور وغیر ملموس بوده وهست که مدت زمان درازی رو فقط از یک روزنه به همه چیز نگاه کنم.....آخر هفته طبق معمول پیاده روی توچال براه بود"گموم مدتهاست معتادم وخودم فکر میکنم فقط جنبه سرگرمی داره" بعدش تصمیم گرفتم چون آخر هفته اس بخودم کادو فرهنگی بیشتری بدم...واسه همین طی پنج شنبه وجمعه چند فیلم از رومن پولانسکی وتئوانجلو پولوس ودیوید لینچ دیدم.... از دیدن فیلم چمنزار گریان آنجلو پولوس شگفت زده شدم ....فکرنمیکردم یه فیلم سه ساعته با حداقل دیالوگ رو ببینم وبا دیدن هر سکانس بیشتر در فیلم غرق بشم..چون معمولا دیالوگ در فیلم وتئاتر واسم خیلی اهمیت داره وبنظرم یکی از ابزارهای مهم ارزشیابی اثره ودر ارتباطات انسانی هم همین نظرو دارم....تصاویر مرز بین رویا وواقعیت رو درهم شکسته بودن....ومن حاضر نبودم حتی یک سکانس از فیلمو از دست بدم.. در پایان فیلم احساس میکردم دلم میخواد ساعتهای متمادی آدمهای فیلم رو دنیال کنم موسیقی فیلم بنظر من سحر انگیز بود تم های یونانی رو خیلی دوس دارم......اما دیوید لینچ رو درک نکردم مخصوصا نماها ی خاص که پی درپی درفیلم تکرار میشد. فیلم رزماری بی بی ومحله چینی های رومن پولانسکی رو دوست داشتم برخلاف دوفیلم قبلی که ازش دیدم .. به هر حال من فکر میکنم بجز آدمها که بعضی هاشون این قدرت رو در خودشون دارن، هنر مخصوصا نمایش چه سینما و چه تئاتر جزء قدرتمندترین ابزار برای دیدن از دریچه های متفاوتند.....واینجوریه که بعدش من با انرژی رزنانس شده در طی هفته میتونم زندگی کنم وتعداد روزهای بیرنگ یا خاکستری رو به حداقل برسونم...
عجب هوایی بود این آخر هفته.. طی هفته گذشته کم کم ذهنم رو این جمله از شعر فروغ پر کرده بود "پس کجا رفتند آن روزهای آبی..." حالا نمی دونم بخاطر آلودگی هوا بود که داشت همه مون رو خفه میکرد یا نشانه های غم انگیز وگاهی رقت انگیز جنگ طلبی...وپس زدن زندگی وصلح به شیوه های احمقانه وکهنه شده....ودیدن سکانسهایی از این نمایش مسخره وغم انگیز وتکراری....
ومن بلاخره با پیاده روی در توچال وچای دیشلمه وترانه های دامبولی با هدفون در هوا وآسمون آبی و شفاف تونستم دوباره ترانه زمزمه کنم ودوباره ذهنم رو پر کنم از چیزهای زیبا ودوست داشتنی هرچند دور.....وفراموش کنم در چند قدمی چه نمایشها وفجایعی ایستاده ایم.....من روزهای آبی رو... آفتاب رو .. مهمانی گنجشکها رو...در سردترین روزها هم دوست دارم..آره گاهی لذت بخش ترین حسها در ساده ترین وپیش پا افتاده ترین ودم دست ترین کارها پیدا میشن...حتی در آستانه ابتذال....به همبن سادگی به همین خوشمزگی
