سيب دلتان هميشه سرخ،
آبي روحتان هميشه زلال،
گل وجودتان هميشه شاداب
وخورشيد زندگيتان هميشه تابان باد
سيب دلتان هميشه سرخ،
آبي روحتان هميشه زلال،
گل وجودتان هميشه شاداب
وخورشيد زندگيتان هميشه تابان باد
بنظر من بعد از گذار از روزهای پر تنش واضطراب تنها چیزهایی که میتونه همه نرونهای درهم فشرده ومضطرب رو از تنش وفشار آزاد کنه ...ورزش و موسیقی وتئاتره.... والبته سینما...منم که سبد فرهنگیم تقریبا خالی شده بود به سراغشون رفتم...آرامشی که اینا بهم میدن با هیچ آرامبخشی حتی دیازپام ده قابل مقایسه نیست..........
اجرای نمایش "شکار روباه" کار علی رفیعی رو در تالار وحدت دیدم.. یک نمایش حدود 3 ساعت که بی هیچ احساس خستگی تماشا کردم...بازی سیامک صفری مثل همیشه فوق العاده بود انگار تموم سلولهای این بازیگر با تئاتر در هم تنیده شده... حضور محمد چرمشیر هم در فضای داستان کاملا حس میشد....بنظر من علی رفیعی از اون دسته هنرمندان کم نظیره..وقتی بعد از دیدن فیلم " ماهیها عاشق می شوند" فهمیدم تموم غذاهای نمایش داده شده در فیلم کار خودش بوده...کم نظیر بودنش رو بیشتر احساس کردم ... اگه تونستید نمایش شکار روباه رو ببینید...طراحی صحنه ولباس خوب وقابل توجه بود...بازیها هم وزن...ولی ...سیامک صفری قدبلندتر از بقیه بنظر می اومد...سفیر فرانسه وهمسرش هم مهمون ویژه علی رفیعی بودن که خود آقای رفیعی واسه اطمینان اومد مهمونهاشو جابجا کرد وبعد که خیالش راحت شد از سالن رفت بیرون.....من همیشه این حس رو دارم که کسایی که متاثر از فرهنگ وهنر فرانسه هستن مخصوصا به واسطه تحصیل، یه جورایی متفاوتن با همه تحصیلکرده های جاهای دیگه...
شده تا حالا نگران پدر یا مادرتون باشین...شده تا حالا پشت در آی سی یو انتظار بکشین وبخوایین یه لحظه پدر یا مادرتون رو ببینید ومطمئن شین بازم نگاهتون خواهند کرد...وبازم صداشونو خواهید شنید...بازم باهاتون حرف خواهند زد...بازم نصیحت خواهند کرد...بازم نگرانتون خواهند بود...ووو.شده تا حالا مجبور بشین کارهای شرکت ووظایف مادر بودن و کدبانوگری و...نگرانی های روزمره ونیاز به استراحت کافی ووو.....رو همزمان تو ذهنتون ردیف کنید.....تازه بخوایین همراه پدریا مادر باشین دلداریش بدین که همه چی دوباره مرتب میشه...سعی کنین نگرانی هاشونو درک کنین ..نگرانی از اینکه با رفتن یکیشون اون یکی چقدر تنها میشه...و زدودن غمهای اینچنینی از دل وچهره شون....آدم تنها وقتی توانایی درک همه اینهارو بطور کامل داره که خودش مادر یا پدر شده باشه...واین یکی از ساده ترین ودر عین حال پیچیده ترین...شگفت انگیزترین.....دوست داشتنی ترین...وبی نظیرترین حسهای انسانیه... که با خودش لحظات غم انگیز رو هم حمل میکنه...شونه های توانا میخواد کشیدن این بارها....
معمولا اغلب ما فکر میکنیم مرگ وقتیه که قلب ومغز از کار بیافته.....خوب این که هست...اما هستن آدمهایی که قلبشون میزنه...مغزشون هم ای بدک نیست ظاهرا کار میکنه گردش خون هم تو رگهاشون براهه...اما مردن.....بله مردن...یه جور مرگ بدون مراسم کفن ودفن وترحیم..
گاهی این اتفاق چند بار میافته ..مردن وزنده شدن وباز مردن رو میگم....وقتی نگاه ادم ثابت بشه به یک نقطه....گیر کنی توی یک چارچوب....نتونی طپش قلبت رو حس کنی...یا اصلا طپشهای معنی دار یا پرشهای معنی دار رو تجربه نکنی...اشکهاتو نگه داری سنگینی غم رو حس نکنی ندونی اندوه چه طعمی داره وکسی اشکهاتو ندیده باشه... هیچ دستی واسه پاک کردن اشکهات حضور نداشته باشه.....وتو هم اشک کسی رو پاک نکرده باشی....ذوق دیدن یا شنیدن نداشته باشی...ویا پای رفتن......صدای قهقه ات رو هرگز کسی نشنیده باشه......هیجان زده نشده باشی ...ویا گرمای شرم یا خجالت وسرخی ناشی از اونو توی صورتت احساس نکنی...طعم بوسه ای پر از عشق یا مهر رو نچشیده باشی...منتظر نباشی.....ویا کسی منتظرت نباشه...دست گرم یا سردی رو توی دستات نگرفته باشی...توان ورمقی برای باز کردن دریچه های متفاوت ونگاه از اون دریچه ها به زندگی نداشته باشی.......وقتی این فکر تموم وجودتو پر کنه که چیزی تغییر نمی کنه...وقتی مختصاتتو پیدا نکنی ..وزمانی که ندونی نعهد ومسئولیت در اون مختصات چیه و چه مفهومی داره......زمانی که توانایی نگاه از زوایای مختلف رو نداشته باشی....وقتی اصولی رو در زندگی واسه خودت نداری وهمه چی باری به هرجهت پیش بره...وقتی هر کی از راه رسید تو رو با خودش ببره وهر زمان وهرجا که دوس داشت تو رو جا بذاره.....وقتی نتونستی ببخشی.....اون موقعیکه...
اینها همه نشونه های مرگه...مردن ممکنه بارها وبارها اتفاق بیافته.....وزنده شدن هم...