تبليغاتX
این منم وستا....

این منم وستا....

اکثر وقتا این محتوای ذهنمه که چه بخوام وچه نخوام ناخود آگاه رفتارها..وحرکات وعکس العملهای منو شکل میده......وقتی خوب فکر میکنم میبینم زیباترین ودلچسبترین رفتارهام زمانی شکل میگیره که ذهنم پر از دوستی وعشق وجستجو وکشف وحیرتها وشگفتیها ولذتهای این کشفه......وتلخترین اونها زمانی که ذهنم پر از افسوسها ..ندامتها...خشمها...وسردرگمی هاست...در حالت دوم بعد از کلنجار رفتنهای کم وزیاد ...ناگهان ذهنم خالی میشه..اینجاست که بشدت احساس یاس واستیصال میکنم..احساس اندوهی عظیم در حدی که انگار این خلاء واحساس تهی بودن قراره تا ابد با من باشه......ومدتهاست احساس میکنم کنترلم نسبت به تاثیر وقایع بیرونی روی محتوای ذهنیم بشدت در حال افزایشه...نمیدونم..اندوه زیاد ...عشق یا مهر ودوستی یاشگفتیهای فراوان...ویا خشم...ویا تهی شدنهای مکرر ذهنی..باعثش شده...ولی هر کدوم که باشه فعلا  خوبه....اونقدر که حیرت زده ام میکنه......این حیرت زدگی رو دوس دارم...چون بهم این احساسو میده که  هنوز در حرکتم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط وستا   | 

اینم یه جورشه دیگه..حالا  علاوه بر زندگی روزمره قبلی ..یه زندگی روزمره فعلی هم پیدا کردم..یعنی خیلی  از ماها واسمون اینجوری شده...دغدغه های ذهنی بیشمار ...که هر کدومش میشه یک رنجنامه مفصل ..اصولا روزهای زندگیمون یه جورایی شبیه نمایشهای کمدی تراژیک  شده....مدتهاس که این حسو دارم...مدتها....از سالهایی که هرروز در صدر خبرهای تلویزیونها ورادیوها وروزنامه های دنیا بودیم....تا امروز که هنوز هم هستیم..هنوز هم...خبرهای سراسر تنش..استرس...آشفتگی ....ابهام...و..و...سوال ..واندوه..و...یه روز فصل کمدیش پر رنگتره...ویه روزهایی فصلهای تراژیک که اشک به چشم میاره..اما اینه دیگه...همینی که میبینیم..حالا  اینکه مختصاتمون در لابلای این فصلها کجاس وچیه ..با خودمونه...یه نگاهی به روزهایی که طی سالها گذروندیم کمک کننده اس....ویه نگاهی به خودمون و..یه نیمچه نگاهی به هر چی که تو کله امون داریم....بلاخره باید مختصاتمونو بشناسیم اگه دور از جونتون هنوز نشناختیم ونمی دونیم.....زندگی معمولا اونقدر که فکر میکنیم فرصت در اختیارمون نمی ذاره.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط وستا   | 

یک وقتایی آدم دلش می خواد همه چیز رو فراموش کنه...........
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط وستا   | 

این روزها فکرمو پرواز میدم به گذشته ..که کمتر ...وبیشتر به آینده...۱۰ روزی هست که حد اقل  روزی یک بار  اشک از چشمام سرازیر شده......۱۰ روزی هست که انگار تو دلم رخت می شورن...۱۰ روزی هست  گاهی دنبال واژه های جدید میگردم واسه آروم کردن بچه ها.....۱۰ روزی هست که احساس میکنم نمی تونم موج تنفر وخشم رو در نگاهم به بعضی از آدمها در خیابون پنهان کنم...این حس وخشم انتقام طبقاتی  که این روزها به اوج رسیده  وباعث میشه یک قسمت از موهای یک استاد دانشگاه رو که دستگیر شده بتراشن وبعد تو بیابانهای شهر ری  با چشم بسته رهاش کنند...چیه از چه جنسیه... 

.......۱۰ روزی هست که  مرتب به یاد این جمله پدر بزرگم می افتم که می گفت بابا جان از گدا جماعت دوری کنین ...نه اصلا فرار کنین....

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط وستا   | 

این اتش  خشم ونفرت است که در دل من زبانه میکشد....شعله ورش خواهم کرد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط وستا   |