بلاخره آقابزرگ هم فوت کرد....در سن ۱۰۹ سالگی...ازایست قلبی در اثر کهولت ...اونم نه کهولت معمول...چون تا چند ساعت قبل از مرگ روزنامه می خوند...وحواسش هم به همه چیز بود ومغزش کاملا فعال...فقط یکی دوماه در بستر بود چون بدلیل پیچ خوردگی پاش نمی تونست راه بره...تمام سالهای عمرشو سلامت بود هرگز در بیمارستان بستری نشده بود...و بجز یکبار در سن ۴۰ سالگی که بعلت بیماری شبه وبا ۱۰ روزی رو تو تختش خوابیده بود وتحت درمان بود حتی در بستر بیماری هم قرار نگرفته بود.......برای همین نمی تونست درک کنه چرا نمی تونه از تختش بیاد پایین راه بره.....یه پدربزرگ عجیب وکم نظیر ...عجیب از نظر میزان سلامت وطول عمر وبی نظیر از نظرخصوصیات و نوع نگاه واحساس ونظم واقتدار درزندگیش...مردی که تا روز مرگ مورد احترام بود ومقتدر...مردی که به زندگی همه جانبه عشق میورزید..مردی که نه گیاهخوار بود ونه در دل طبیعت زندگی میکرد ونه از زندگی ماشینی دوری می کرد...بالعکس همیشه در قلب شهر بود وبا تکنولوژی سخت دوست وهمراه ..اما با قوانین ونظم مخصوص خودش....واصلا هم زاهدانه هم زندگی نمی کرد.....به تجملات ... علاقه داشت .....کلی صفحه گرامافون ..نوار کاست واین اواخر سی دی ..ودی وی دی..موسیقی داشت...وهمه ابزار لهو ولعبش همیشه براه ....از زمانی که اتومبیل وارد ایران شد همیشه ماشین سوار شد وهی ماشیناشو عوض میکرد....آخرینش یک سمند آلبالویی بود!!! آره آلبالویی..!!! اما هرگز رانندگی نکرد...البته تا همین ۱۰ سال پیش راننده داشت..اما زندگی استکباری که نمی تونست مادام العمر ادامه داشته باشه..این اواخر نوه ها نقش راننده شو ایفا میکردن ...رنگ ماشین هم یه جورایی واسه جوونتراشون جذاب بود...حتی این روزهای آخر موبایلش رو از کنارش دور نمی کرد...ورادیو وروزنامه همیشه کنار تختش بود..هرچند اکثر کتابهای کتابخونه بزرگش توسط همین ما نوه نتیجه ها مصادره شده بود اما هنوز این کتابخونه پربار بود ودیدنی...... در عین حال مرتب مواظب تک تک گلها ودرختهایی بود که در حیاط وباغش کاشته شده بود...هر جا که بود نظم واقتدار دوست داشتنیشو به محیط اطرافش تزریق میکرد......مردی که هنوز میتونست عاشق بشه.....و ابراز عشق ودوستی کنه.....مادربزرگم تا روزی که زنده بود(مادر بزرگ یکسال پیش از دنیا رفت) عاشقانه دوسش داشت وصادقانه در کنارش بود والبته در خدمتش....یه جور ذوب شدن در وجود پدربزرگم رو در رفتارهاش میدیدم..بعد از مرگ مادر بزرگم می گفت من به یه همراه احتیاج دارم ووقتی با نگاههای متعجب وشیطنت بار بچه هاش روبرو شد گفت بابا واسه زناشویی نمی گم ..من یه دوست وهمراه می خوام...فکرشو بکنین دوست وهمراه یک مرد ۱۰۸ساله اما شگفت انگیز کی میتونه باشه...!!!؟؟؟.خلاصه اگه تو زندگی وشخصیتش دقت میکردی کلی سوژه واسه نوشتن وتحلیل کردن پیدا میشد..... ..گمون نکنم دیگه هرگز بتونم نظیر همچین آدمی رو از نزدیک بشناسم......هنوزاون روزهای بچگی و طپش قلبمون روکه مثل قلب گنجشک میزد رو کاملا بخاطر دارموقتی ظهرها سعی میکردیم پاورچین پاور چین از جلو در اتاقش عبور کنیم که مبادا بفهمه ما خواب ظهر رو دودره کردیم .....همیشه با زندگی کنار اومد وزندگی هم خوب باهاش ساخت...انگار آماده درک وهضم هر اتفاق بد حتی تراژیک قبلا از وقوعش بود.....اما طی ۳۰ سال گذشته هرگز نتونست اونچه رو که انقلاب سال ۵۷ با خودش آورده بود بپذیره وتائید کنه...هرگز....وحرفش هم این بود که این اتفاقات واین به قدرت رسیده ها اصولا نمی تونن تو ذاتشون دمکراسی وآزادی وخوشبختی واسه مردم رو داشته باشن...واین روزهای آخر میگفت من که بهتون می گفتم تاریخ بخونید......دلم می خواد یه تعداد از ژنهاشو ارث برده باشم......
واسه اینکه اگه این رویاها بمیرن..نباشن...
زندگی عین یه مرغ بی پر وبال یا شکسته بال میشه.....که دیگه مگه پروازو تو خواب ببینه....
رویاهامونو محکم بچسبیم...
واسه اینکه اگه رویاهامون از دست برن ...
زندگی عین بیابان برهوتی میشه ...که برفا توش یخ زدن.....رویاهامونو محکم بچسبیم...مبادا از دست برن...
دردلهاي يك روزنامهنگار؛
.........امروز محشری است در ایران که خدایش ابلیس است،
پ.ن۱:
گرفتن این اعترافات فقط وفقط یک جور خودارضایی سیاسی حضرات است
پ.ن۲:
سلام. من كيارش ارسلان هستم با يكي ديگر از برنامههاي «نوبت ما». با توجه به درخواستهاي فراوان شما بينندگان عزيز، ادامه اعترافات يكي از عوامل انقلاب مخملين را براي شما عزيزان پخش ميكنيم. م.ع.الف سياستمدار مدعي اصلاحات كه به وبلاگنويسي شهرهاست و اينك ادامه ماجرا...
متهم كه به صورت بالقوه و از همان ابتداي امر مجرم هم بود، به گوشهاي خيره شده.(مصاحبهكننده: شما توي اين مدت بسيار لاغر شديد. علتش چيه؟) م..ع.الف: «من در اين مدت تحت نظر بهترين متخصصين تغذيه كشور، تحت رژيم لاغري بودم. من قبلا از رژيمهاي دكتر «ك» و كمربندهاي لاغري ماهوارهاي استفاده كرده بودم اما هيچكدوم اينطوري افاقه نكرده بود.» (مصاحبهكننده: الان توي حرفهات به كمربند ماهوارهاي اشاره كردي. پس اعتراف ميكني كه قبل از دستگيري، حتي در مورد لاغري هم به ماهواره و كشورهاي غربي وابستگي داشتين؟) م.ع.الف: «بله. هرچي شما بفرمايين» (مصاحبه كننده: گويا به غير از اين كمربندهايي كه براي انجامدادن انقلاب مخملين آورده بوديد، كوكتل مولوتف هم از سوئد وارد ميكرديد.درسته؟) م.ع.الف: «بله. يك نفر از بچهها به هواي خريدن مداد نوكي سوئدي به اونجا ميرفت، در اون جا كوكتل مولوتفها رو توي محفظه نوك مدادنوكي جاسازي ميكرد و به كشور ميآورد و ما از طريق ستادهامون توي كشور توزيع ميكرديم» (مصاحبه كننده: اسم كوكتل مولوتف به روسي ميخوره، چرا كوكتل مولوتفهاي مخصوصتون رو از كشور دوست و برادر روسيه وارد نكردين؟) م.ع.الف: «به قول يكي از دوستان شما، ما اگه عقل درست و حسابي داشتيم كه اصلاحطلب نميشديم.»!
مسعود مرعشي
